اين چند وقته آن قدر درگير روزمرگي بودم،كه فرصت نوشتن را از دست دادم.
نمي دانم شايد به اين روزمرگي احتياج داشتم تا به تعادل برسم،شايدم مي خواستم خيلي چيزها را از ياد ببرم.
فراموشي گاهي بهترين درمانِ...
«شان پن» بازيگر مطرح هاليوودي كه به عنوان خبرنگار روزنامه سان فرانسيسكو كرونيكل و براي پوشش خبري انتخابات رياست جمهوري به ايران آمده بود،پيش از برگزاري انتخابات ايران را ترك كرد.
رفتن آقاي پن از ايران درست مثل ورودش بي سرو صدا انجام شد.پن در مدت اقامتش در ايران با هيچ خبرگزاري و يا نشريه اي مصاحبه نكرد و در جواب هر پيشنهادي تكرار مي كرد كه فقط براي نوشتن به ايران آمده.
پن در اين مدت ضمن ديدار هايي با نامزدهاي انتخاباتي و شركت در نماز جمعه تهران،از دانشگاه تهران و موزه سينماي ايران هم ديدن كرد.كه البته حضورش در موزه سينما و ديدار با اهالي سينماي ايران و برخورهاي غير منتظره آنها از همه جالب تر بود.(بد نيست چند موردش را بخوانيد)
1- سيد ضيا هاشمي مدير عامل خانه سينما با خوشحالي تمام تنديس خانه سينما را بي هيچ مناسبتي به پن اهدا كرد!(شايد دلش مي خواسته پن هم يكي از آن تنديس ها داشته باشد،به هر حال براي تبليغ بد نيست!)
2- عليرضا شجاع نوري كه به عنوان مترجم در موزه سينما پن را همراهي مي كرده با ابراز نارضايتي از حضور خبرنگاران و عكاسان در حضور پن گفته:شايد ما هنوز آمادگي حضور يك ستاره را در كشورمان نداريم!(عجيبه كه آقاي شجاع نوري با توجه به حضورهاي مختلف در جشنواره هاي بين المللي و ديدن برخوردهاي خبرنگاران و عكاسان در تمام دنيا با ستاره ها همچين حرفي زده.براي ستاره هايي مثل پن كه در جشنواره ها و مراسم هاي فرش قرمز مختلف شركت مي كند چنين برخوردهايي كاملا عادي است.جدا از آنكه فكر نمي كنم در هيچ جاي دنيا به اندازه ايران اين قدر با محبت و احترام با هاش رفتار شده باشد.)
3- شان پن كه با يك دست كت و شلوار ساده و بدون كراوات در اين مراسم شركت كرده بود با ديدن اهالي سينماي ايران براي وضعيت لباس پوشيدنش معذرت خواهي كرده!(بيچاره آقاي پن!)
4- يك خانمي در اين مراسم به آقاي پن نزديك مي شود و با دادن يك نامه به آقاي پن مي گويد:اين نامه بهمن قبادي است و آقاي پن مي پرسد.بهمن قبادي كيه؟(حيف شد كه آقاي پن مثل من لاك پشت ها پرواز مي كنند را نديده!بالاخره يك وجه مشترك با آقاي پن پيدا كردم!)
5- حضور بهرام رادان پوشيده در يك دست كت و شلوار شيك و با كراوات و عينك آفتابي و موهاي دم اسبي بيشتر از حضور آقاي پن در اين مراسم خبر ساز بوده.گويا مدير برنامه هايش مجبور بوده مدام عكاسان را با مشت و لگد از رادان دور كند!(گويا رادان تنها در زمان صحبت با پن حاضر شده عينك آفتابي اش را از چشم بر دارد!)
6- من در اين مراسم حضور نداشتم!!!
فكر مي كنم حالا همه بايد منتظر اظهار نظرهاي پن درباره ايران و مراسم هايي كه در آن حضور پيدا كرده باشيم.
خبر حضور«شان پن» در تهران خيلي ها را شگفت زده،يا در واقع ذوق زده كرده.
خب به هر حال حضور يك بازيگر اسكاري آن هم در همين نزديكيها كم چيزي نيست!
تو اين چند روزه بخش عمده اي از خبرهاي منابع اينترنتي مربوط به حضور پن در مكانهاي مختلف است.اما آنچه كه مسلم است،شان پن با يك برنامه ريزي دقيق به ايران آمده و تمام ملاقاتهايش طبق برنامه هاي از پيش تعيين شده جلو مي رود.
امروز پن با علي اكبر هاشمي رفسنجاني يكي از نامزدهاي انتخاباتي ديدار كرد و قرار است فردا هم با محمد باقر قالي باف يكي ديگر از نامزدهاي انتخاباتي ديدار كند. به گفته مدير برنامههاي او اين بازيگر سينماي هاليوود در مدت اقامتش با چندتن از اهالي سينماي ايران از جمله«هديه تهراني» ملاقاتي داشته و قرار است طي روزهاي آينده با سينماگران ايراني ملاقاتهاي بيشتري داشته باشد.
اما چيزي كه داشتم بهش فكر مي كردم اين است كه آيا در برنامه هاي آقاي پن زماني براي هوادارانش هم در نظر گرفته شده است؟
يا درست تر آن كه آقاي پن قبل از آمدن به ايران اصلا تصور مي كرده كه در ايران هم هواداراني دارد كه ساعتها جلوي هتل لاله منتظر ديدارش مي نشينند؟!!!
خب به هر حال عكس و يا امضا گرفتن از بازيگرها در سراسر دنيا چيز متداولي است.اما شايد بايد به آقاي پن حق بدهيم كه در برنامه هايش جايي براي هوادارانش در نظر نگرفته چون علاوه بر نداشتن شناخت درستي از ايران او به عنوان خبرنگار در اينجا حضور دارد.
البته اگر شما هم از طرفداران آقاي پن هستيد اصلا اين حرفها را جدي نگيريد،چون در اين چند روزه خيلي ها توانسته اند با آقاي پن عكس بگيرند.
فقط اگر چنين قصدي داريد موارد زير توصيه مي شود:
1- سعي كنيد آدرس هتل لاله را فراموش نكنيد!
2- از يك دوست خوب عكاس خواهش كنيد شما را همراهي كند.
3- ماشيني كه آقاي پن با آن رفت و آمد مي كند را شناسايي كنيد.
4- به هيچ عنوان سعي نكنيد با آقاي پن صحبت كنيد!(اين يكي جدا توصيه مي شود چون در غير اين صورت امكان داشتن عكس با آقاي پن را از دست خواهيد داد!)
5- از ساعتها قبل از بيرون آمدن آقاي پن از هتل با ژست مورد نظر در كنار ماشين جاي خوبي بگيريد!
6- هر كس از شما پرسيد ماشين آقاي پن كدام است،بگوييد:نمي دانم!
موفق باشيد!
اين روزها آن قدر اتفاقات مختلف و عجيب و غريب افتاده كه واقعا نمي دانم بايد به كدامشان فكر كنم.
اما چيزي كه امروز بي نهايت شگفت زده ام كرد،حضور شان پن بازيگر مطرح آمريكايي در نماز جمعه تهران بود!
ظاهرا شان پن از دو روز پيش به عنوان خبرنگار روزنامه«سانفرانسيسكو كرونيكل»براي پوشش اخبار نهمين دوره انتخابات رياست جمهوري ايران به تهران سفر كرده.
خبر حضور پن در تهران واقعا شگفت زده ام كرد.آن هم بدون هيچ اطلاع رساني عمومي تا اين لحظه.البته پن پيش از اين هم يكبار به طور ناگهاني در زمان حكومت صدام به عراق سفر كرده بود،كه البته فكر مي كنم براي آن سفر دلايل بهتري داشته.
اما حضور پن در تهران آن هم نه به عنوان بازيگر فيلمي مثل من سام هستم (كه امسال از تلويزيون پخش شد و با اين حساب بخش عمده اي از مردم ايران با توجه به گستردگي رسانه جمعي اي مثل تلويزيون با پن آشنايي پيدا كرده اند)،بلكه به عنوان خبرنگار،واقعا برايم جالب است.
راستش داشتم با خودم فكر مي كردم پن با ديدن آن همه آدم در نماز جمعه تهران به چه چيزي فكر مي كرده!
حالا كه نه ولي قطعا در آينده تعبير هاي او از ايران و مراسمي كه امروز در آن حضور پيدا كرده،به گوش ما هم خواهد رسيد.
براي خواندن خبر حضور پن در تهران مي توانيد اينجا كليك كنيد.
اين پديده messages to all friends هم دَرد سري شده!
اينترنت جاي خيلي چيزها را تو زندگي آدم پُر مي كنه.شايدم از ياد آدم مي بره!
براي آدمهايي مثل من كه بيشتر وقتشان را تو خانه مي گذرانند،اينترنت موهبتي است؛البته اگر دوستان خوب اينترنتي بگذارند!
هيچ وقت نتونستم اين آدمهايي را كه يك پيغام را براي500-400 نفر مي فرستند بفهمم.نمي دانم چرا بعضي آدمها فكر مي كنند هر چيزي كه براي خودشان مهمه بايد براي بقيه هم مهم باشه!براي هر كسي برادر،خواهر زاده،خاله،نامزد و چه مي دانم هزار تا كس و كار ديگه مهمه.ولي من واقعا لزوم فرستادن عكسهاي كساني كه دوستشان داريم را براي ديگران نمي فهمم!
من يك دوست تو سايت gazzag دارم كه هر چند روز يك بار حداقل 15-10 تا عكس فك و فاميلهاش را برام (البته براي همه دوستهاش) مي فرسته. نكته جالبش هم اينه كه تمام عكسهاش زير نويس داره.مثلا زير يكي شان نوشته بود «پاني خوشگلم 2 ساله شد الهي قربونش برم!».
و يك دوست ديگه اي هم هست كه حداقل هفته اي 15-14 تا پيغام مي فرسته كه تو همه شان هم نوشته«وبلاگم را آپديت كردم ببينيد!»
تازه تو وبلاگش هم پيغام هاي sms به قول خودش با مزه مي نويسه و از همه ي اينا جالب تر اينه كه وبلاگش حداقل 10 برابر وبلاگ من بازديد كننده داره!!!
نمي دانم شايد هم كار درستي مي كنه.خيلي وقتها آدمها احتياج دارند كه يك چيزهايي مدام براشون تكرار بشه!
(براي خواندن ماشين ظرفشويي 1 مي توانيد به دو يادداشت پايين تر مراجعه كنيد!)
هميشه آن طور كه آدم فكر مي كنه نمي شه.تو يادداشت (ماشين ظرفشويي) من درباره يكي از همكلاسي هاي كلاس زبانم يك چند خطي نوشته بودم.نوشتن درباره اون در واقع يك بهانه بود كه چيز ديگه اي را بگم.اما مثل اينكه نتوانستم درست منظورم را بيان كنم.
اون يادداشت را يكي ديگه از همكلاس هايم خوانده بود و امروز يك جوري حرفش را پيش كشيد.
موقعي كه اون يادداشت را مي نوشتم هيچ فكر نمي كردم نوشتنش ممكنه كسي را ناراحت كنه.براي همين لازم دونستم يك چيزهايي را توضيح بدم:
1- آدمها را با چند بار ديدن اونم تو يك كلاس كه فرصتي براي حرف زدن نيست،نميشه شناخت.ما ها فقط ظاهر همديگر را مي بينيم ولي حقيقتش اينه كه هيچي از زندگي همديگر نمي دونيم!!
2-منظور من از اون يادداشت به هيچ وجه مسخره كردن كسي نبود،راستش هر بدي اي داشته باشم لااقل آدم اين جوري اي نيستم!
3-جهان بيني آدم ها با هم فرق داره،هر كي دنيا را يك جوري شناخته!
4-وبلاگ داشتن براي اينكه آدم بتونه توش راحت درباره هر چيزي كه دوست داره بنويسه،اصولا خاصيت وبلاگ داشتن اينه!
(البته بماند كه امروز به خاطر اين خاصيت علاوه بر عذاب وجدان داشتن خودم،مجبور شدم از دم در كلاس تا خانه غرغرهاي خواهرم را تحمل كنم!)
حتما گاهي كه از بعضي ميدان هاي شهر رد شديد صداي اين دستفروش ها را شنيديد كه سي دي مي فروشند.
«خوابگاه دختران،خاكستري،فقر و فحشا،اكس پارتي...»
يك ملقمه از هر آن چيز كه شما مي خواهيد.تو بساتشان را كه نگاه كنيد ممكنه هر فيلمي را ببينيد.هندي (البته عمدتا)،ايراني،هاليوودي ...
هفته پيش با خواهرم داشتيم از كنار يكي از اين دستفروشها رد مي شديم كه يكدفعه چشممان از بين سي دي ها افتاد به يك پاكت مقوايي سفيد كه روش با ماژيك مشكي نوشته شده بود 10.
براي چند لحظه فكر كرديم نمي تونه اوني كه ما فكر مي كنيم باشه.خواهرم از آن آقاي محترمي كه سي دي مي فروخت پرسيد:ببخشيد آقا اين 10 كيارستميِ.
آن آقا بدون اينكه نگاهمان كنه گفت:آره.
- چنده؟
- 1000 تومان!
- كيفيتش خوبه؟
- خانم اين كه اصلا اكران نشده كه كيفيتش بد باشه!!!
احمقانه بود كه نمايش عمومي نداشتن فيلم هاي كيارستمي تو ايران را يك سي دي فروش گوشه خيابان يادمان بياره!
به هر حال خريديمش.البته خواهرم پولش را داد بنابراين فيلم مال اونه!
فيلم بود تا ديروز كه بالاخره فرصت كردم ببينمش.
فيلم ده روايت در يك موقعيت (داخل يك اتومبيل) است.ده روايت از واقعيت هاي اجتماعي كه نه مي خواهيم ببينيمشان و نه بشنويم!واقعيت هايي كه وجود دارند و ما مي خواهيم انكارشان كنيم.
درباره 10 نقدهاي زيادي نوشته شده.كافيه كه (10 كيارستمي) را تو گوگل سرچ كنيد تا حداقل 30-40 صفحه برايتان باز شود.
اما چيزي كه براي من جالب بود اينِ كه تو يكي از روايت هاي فيلم مانيا اكبري (بازيگر فيلم) يك روسپي را سوار ماشين مي كنه تا باهاش حرف بزند.(به گفته كيارستمي ظاهرا تنها بخش بازسازي شده فيلم هم همين بخش است!)
اين خانم روسپي كه ما هيچ تصويري ازش نداريم طي جر و بحثي با مانيا اكبري،مي گه:
مي دوني فرق ما با شما (منظور زنهاي شوهر دار) چيه؟
« شماها عمده فروشيد- ما خرده فروش »
اين جمله ممكنه در ظاهر ساده به نظر بياد.اما با توجه به بازسازي شدن اين بخش،كل جهان بيني كيارستمي در اين جمله خلاصه مي شود.
* پي نوشت
براي خريد فيلم 10 كيارستمي مي توانيد به يكي از ميدان هاي شلوغ تهران مراجعه كنيد!
گرماي آفتاب داشت صورتم را مي سوزاند.عرق از زير موهاي بافته ي دور هم پيچيده ام تو گودي كمر راه گرفته بود.
شال نخي مشكي ام از خيسي پشت گردن چروك برداشته بود.بين آدم هايي كه بي اعتنا به چراغ قرمز از چهارراه رد مي شدند،عجيب احمق به نظر مي رسيدم.گاهي بعضي هاشان چند لحظه اي كنارم مي ايستادند.اما آفتاب امانشان نمي داد.
ماشينها سريع از جلوم رد مي شدند و من براي چند دقيقه احساس كردم آنجا بهترين جاي دنياست!
نمي دانم چقدر طول كشيد،چند ثانيه،شايد هم كمتر كه از پنجره باز پشت آمبولانس ديدمش.
24-25 ساله بود،شايد.
چند جاي صورتش زخم برداشته بود.يكي از دستهايش به يك چيزي بند بود كه من نمي ديدم.از حالت شانه اش پيدا بود.داشتم نگاهش مي كردم.
با دست آزاد برايم دست تكان داد.خنديد.
آمبولانس ماشينهاي جلويي را كنار زد.از بين ماشينها رد شدم.چراغ هنوز قرمز بود...
يك مدتي است كه دارم كلاس زبان مي رم البته تا اين لحظه كه پيشرفت چنداني حاصل نشده!
معمولا عادت ندارم تو خيابان،كوچه و يا هر جاي ديگه اي زياد به دور و برم نگاه كنم.خيلي وقته كه عادت كردم از كنار هر چيزي سريع بگذرم.
اما امروز موقع برگشتنم از كلاس اتفاقي يك نگاهي به كوچه مان انداختم.سَر و ريخت كوچه مان خيلي وقته كه بهم ريخته.ديگه مثل قديمها وقتي سر كوچه مي ايستي نمي توني تا تَهش را ببيني.آخه كوچه ما هم شامل اين طرح هاي مزخرف شهرداري شده.
تو اين 4-5 سال هر كسي خانه اش را خراب كرده 3 متر عقب رفته.
كوچه شده مثل پارچه اي كه روش با يك چرخ خياطي قديمي،سوزن شكسته،زيگزاگ زده باشند!
پهناي كوچه دم خانه ما 6 متر است دو تا خانه آنطرف تر 3 متر،چند تا خانه آنطرف تر 9 متر و همين جوري اين زيگزاگ ادامه داره تا تَه كوچه.
امروز تو يكي از بخش هاي 3 متري كوچه كه دقيقا مي شه دو تا خانه آنطرف تر از ما يك پارچه زرد زده بودند كه دور و بَرش هم چند تا ريسه چراغ،روشن بود.
روي پارچه نوشته بود:خانم كبري (...) مقدم شما را از جوار حضرت رقيه گرامي مي داريم...
البته نوشته دو،سه خط بود من فقط همين قدرش را يادم ماند.
كبري خانم يك پيرزن 70-60 ساله است كه تو زير زمين خانه اش زندگي مي كنه.كبري خانم 4 تا پسر و يك دختر داره.وقتي شوهرش مرد،پسرهاش خانه قديمي شان را خراب كردند و يك آپارتمان 4 طبقه با زير زمين ساختند.بعد هر كدام يك طبقه بَرداشتند و زير زمين را دادند به كبري خانم و يك پولي هم بابت ارث دادند به خواهرشان.البته اين قضيه مال خيلي وقت پيشِ واسه همين خانه شان شامل طرح هاي شهرداري نشده و اون قسمت كوچه هنوز 3 متري مانده.دو تا از پسرهاي كبري خانم آپارتمان هاشون را فروختند،يكي شان هم آپارتمانش را اجاره داده و رفته اما اصغر آقا پسر كوچيك كبري خانم با الهه خانم زنش و دو تا بچه هاش تو طبقه چهارم زندگي مي كنند.
حقيقتش اينه كه كبري خانم پيرزن بد اخلاقيه و هيچ كس نمي تونه باهاش راه بياد.اون خيلي قبل از آمدن ما به اين كوچه اينجا زندگي مي كرده ولي با هيچ كدام از همسايه ها رابطه اي نداره.
راستش من كبري خانم را فقط از طرز چادر سَر كردنش مي شناسم.چون خودش را كه تا حالا نديدم!
آخه كبري خانم يك جوري چادر سرش مي كنه كه فقط يكي از چشمهاش پيداست،همين!
من هر وقت تو كوچه يكي را مي بينم كه فقط يكي از چشمهاش پيداست،مي گم:سلام.
فكر كنم اگر يك روز گردي صورت كبري خانم را ببينم اصلا نشناسمش.
بيچاره الهه خانم عروس كوچيك كبري خانم خيلي زن صبوريه،اين پارچه زرد و ريسه هام كار اونِ.شايد ديدن يك پارچه و ريسه به نظر خيلي ها عادي بياد ولي من مي دانم الهه خانم براي فراهم كردن اينها چه زحمتي كشيده.اصغر آقا كار درست و حسابي نداره واسه همين الهه خانم براي خرج خانه مجبوره كار كنه.كار نان و آب داري كه نه از اين كارهاي تو خانه.اما يك كار ثابتش سمبوسه پيجي است.الهه خانم قبلا به مادرم گفته بود صبح هاي زود مي ره تو يك مغازه سمبوسه مي پيچه و واسه هر 200 تا سمبوسه 1000 تومان مي گيره!!!
تو كلاس زبانم يك همكلاسي دارم كه همه چيز را پول مي داند.اون يك پسر 28 ساله است با يك عينك طبي و يك موبايل،كه يا بهش زنگ مي زنند يا بهشان زنگ مي زند.گاهي كه نگاهش مي كنم با خودم فكر مي كنم اون روي هر شيشه عينكش يك علامت $ داره.واسه همين همه چيز را با پول مي سنجد. امروز درسمان درباره وسايل آشپزخانه بود.معمولا اينطوريه كه بعد از هر درس استادمان ازمان درباره درس سوال مي كنه كه مثلا اين را داري يا نه؟اين كار را مي كني يا نه؟
امروز يكي از سوالها اين بود كه آيا تو ظرف مي شويي؟
نوبت كه به اين همشاگرديم رسيد گفت:نه من ماشين ظرفشويي دارم،يك قرص مي اندازم توش ظرفها را مي شوره؟
راستش منظورم از اين نوشته اصلا اين نيست كه مثلا چون ما ماشين ظرفشويي نداريم چيز بديه و يا اينكه آدم هاي اين جوري و آن جوري از اين جور وسايل دارند.تكنولوژي واقعا چيز خوبيه فكر كنيد آدم بتونه هر كاري را با يك قرص انجام بده.مثلا يك قرص بدي ظرفهات را بشورند،يك قرص بدي لباسهات را بشورند،يك قرص بدي اتوشان كنند و...
ولي داشتم با خودم فكر مي كردم سهم الهه خانم و آدمهايي مثل الهه خانم از اين تكنولوژي چيه؟
هيچ وقت شده الهه خانم يك كاري را با قرص انجام بده؟
شايدم شده. شايد گاهي كه الهه خانم احساس خستگي مي كرده يك قرص استامينوفن كدئين دار خورده كه بقيه كارهاش را انجام بده!