تبليغاتX
قاب عکس خالی

تو گرماي بالاي 40 درجه تابستان،پيدا كردن يك اتوبوس كه اتفاقا توش يك صندلي خالي هم پيدا بشه، واقعا خوشحال كننده است.
هر چند كه كنار پنجره اي باشي كه آفتاب پوست صورتت را بسوزاند و روبرويت هم يك خانمي باشه كه مدام بي خودي بِهت لبخند بزنه و هر پنج دقيقه يكبار بپرسه«ساعت چنده؟».
درسته كه ايستگاه به ايستگاه صندلي ات تنگ تر مي شه و با خودت فكر مي كني اگر ايستاده بودي لااقل مجبور نبودي سنگيني يك خانم 100 كيلويي را كه بالاي سرت كنار پنجره ايستاده ،تحمل كني اما به هر حال اون اتوبوس تو را به مقصدت مي رساند.
هر پنج دقيقه يكبار كه ساعت را به خانم روبريت مي گويي با خودت فكر مي كني اين خانم چه جوري اون سايه قهوه اي سوخته كج را پشت پلك هايش ماليده!

سايه مثل يك نيم دايره تيز چشم و ابرو هاي خانم را از هم جدا كرده ،خط چشم مشكي تيره هم نتوانسته افتادگي اي كه سايه به چشم ها داده جبران كنه.

هنوز تو فكر خانمي هستي كه سايه قهو ه اي سوخته داره،كه يكدفعه دختري كه روي صندلي كناري ات نشسته،مي گه چند روز پيش هوا خيلي خوب بود،نه؟ آخه بارون آمده بود.
نگاهش كه مي كني قبل از هر چيز خط كنار بيني اش را مي بيني و جوش هايي كه اطراف بيني را پوشانده،دخترك با نگاهت به پَره هاي بيني دست مي كشد،از نگاهش پيداست كه قصد دارد داستان درازي را شروع كند،رويت را كه به طرف پنجره بر مي گرداني،چند كلمه اي مي گويد و بعد ساكت مي شود.
خانم چادري آن طرف اتوبوس كتاب به دست دعايي را زمزمه مي كند و هر چند دقيقه يكبار از پشت چادر مشكي،خشمگين نگاهت مي كند.
اتوبوس كه تو ايستگاه مي ايستد يك دفعه يك صدايي از پشت سرت بلند مي شه«براي سلامتي امام زمان(ع) صلوات».
تو آرام صلوات مي فرستي و دخترك شلوار كوتاه تَه اتوبوس به لرزش لبهايت مي خندد.
فكر مي كني با وجود اين پير مرد تا مقصد مجبوري براي سلامتي و آمرزش تمام اجداد خودت و پيرمرد صلوات بفرستي،اما اين بار انگار فرق مي كند.
پيرمرد يك فروشنده است،اون مجله مي فروشد،مجله امام زمان!
«2 تا مجله دارم درباره امام زمان،هر دو در مجله فروشي ها هست من هم دارم،اين مجله ها مطالبي درباره امام زمان داره، خانه هايتان را به مجله امام زمان مزين كنيد!»

خانم چادري آن طرف اتوبوس صلوات مي فرسته و بلند مي شه و از هر 2 مجله مي خرد،خانمي كه سايه قهوه اي سوخته دارد مي خندد و دخترك شلوار كوتاه تَه اتوبوس به همه آدم ها دهن كجي مي كند.

دختر كنار دستي چيزي زير لب زمزمه مي كند و يك ايستگاه مانده به تَه خط پياده مي شود.

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1384ساعت 16:32 توسط قاب عکس خالی |

ساعت 5/9 بود كه به خانه رسيدم.به ندرت پيش مي آيد كه تا اين ساعت از شب بيرون باشم و يا اصلا بيرون باشم.
خوشبختانه و يا بدبختانه،تو چند ماه گذشته چون تو خانه كار مي كنم خيلي به خانه عادت كردم.
فكر كنم،بزرگترين حُسن تو خانه ماندن [بي خبري] است.
نمي دانم تو تمام دنيا اينجوريه يا نه.ولي مي دانم تو ايران اگر زن باشي و بعد از ساعت 9 شب بيرون تو خيابان باشي يعني فاجعه!
انگار موظفي به تمام مردهاي آن بيرون توضيح بدي كه چرا بيروني!

و به هَمشان ثابت كني كه بي گناهي!!!
بايد به تمام مردهايي كه تا نيمه از ماشين هايشان آويزان مي شوند تا رويت قيمت بگذارند،بگويي«آقا اشتباه مي كنيد،من اين كاره نيستم!»
اگر خيلي خوش شانس باشي و يك تاكسي گير بياري تا توي صندلي جلويش بنشيني و كرايه 2 نفر را حساب كني؛وقتي به خانه مي رسي پيرزن چادري همسايه كه داره آشغالهايش را مي گذارد دَم دَر، در جواب سلامت، سر تا پايت را نگاه مي كند و مي گويد:استغفرالله...

 

*برگرفته از نام داستان كوتاهي از مجموعه داستان«جبه خانه» نوشته:هوشنگ گلشيري.

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم مرداد 1384ساعت 23:17 توسط قاب عکس خالی |

سايت فرهنگي،هنري«هفتان» به مديريت سيد رضا شكرالهي نويسنده وبلاگ خوابگرد  از 15 مرداد افتتاح شد.

به گزارش«پايگاه خبري فيلم كوتاه» سايت هفتان قصد دارد به صورت يك لينك كده ي بزرگ در عرصه فرهنگ و هنر عمل كند.
طبق اعلام، هر بلاگر و غير بلاگري مي‌تواند عضو سايت شود و با توجه به حوزه‌ وبگردي خود در موضوع‌هاي مختلف، به جمع نويسندگان بپيوندد.
اين موضوع‌ها عبارت‌اند از: ادبيات، زبان و نگارش، سينما، تلويزيون، نمايش، وب و رسانه، موسيقي، عكس و هنرهاي تجسمي، تاريخ، انديشه و الهيات.
سايت هفتان در آدرس: http://www.haftan.com  قابل دسترسي است.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 15:28 توسط قاب عکس خالی |

روزهاي گرم تابستان،صداي بازي بچه ها تو كوچه،بوي پوشال خيس خوردهِ؛مي برندم به روزهاي غريب كودكي.
به روزهاي لِي لِي بازي و دوچرخه سواري،روزهاي دراز كوچه ي تَنگمان.
روزهاي چيدن ياس هاي زرد و سفيد همسايه،ياس هايي كه به خاطر يك قطره شَهد شيرين تَهشان مي كنديمشان.
درخت مو هم بود،هماني كه بين برگ هايش ساقه هاي باريك ترش داشت؛ساقه هايي كه پيچ مي خوردند دور برگ و چه مزه اي داشت...

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 20:9 توسط قاب عکس خالی |