تبليغاتX
قاب عکس خالی

در شوراي عالي انقلاب فرهنگي،سياستهاي عرضه و نمايش فيلم‌هاي سينمايي و مواد سمعي و بصري خارجي به تصويب رسيد.
بر اساس اين سياستها توزيع و نمايش فيلم‌هايي كه به تبليغ مكاتبي همچون سكولاريسم،ليبراليسم، نيهيليسم و «فمنيسم» مي‌پردازند ممنوع اعلام شده است!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 16:7 توسط قاب عکس خالی |

فكر كنم تمام كساني كه فيلم بيد مجنون ساخته مجيد مجيدي را ديده اند،سكانس«مورچه» را به ياد دارند.
البته اينكه واقعا«مورچه» نماد چه چيز مي تواند باشد و فيلمساز براي پيش بردن چه هدفي از آن استفاده كرده،بحث ديگري است.
اما آن چيز كه من را در چند روز گذشته نگران كرده وجود نماد آشناي«مورچه» در اتاقم است.
به طوريكه واقعا نمي دانم از دست اين مورچه بايد چكار كنم.
چند روزي است كه يك مورچه 24 ساعته در اتاقم رژه مي رود.جلوي كامپيوتر كه مي نشينم،از روي مانيتور رد مي شود تا مي خواهم بگيرمش مي بينم روي ديوار سفيد پشت سرم است تا فراموشش مي كنم از پاچه شلوارم بالا مي رود،به تار مويم آويزان مي شود از لاي انگشتهايم رد مي شود و همچنان تلاش من براي گرفتنش بي نتيجه مي ماند.
نمي دانم شايد قرار است اين مورچه من را هم مثل يوسف بيد مجنون متحول كند! 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 14:25 توسط قاب عکس خالی |

اگر الان يك تاكسي بگيري مي تواني باهاش بري آنطرف شهر.
بري به يك خيابان پهن.يك خياباني كه تو پياده روش پُر از مغازه باشد.يك خياباني كه صداي شُر شُر آبي كه توي جويش جريان دارد بشنوي.
مي تواني با يك چاقوي تو جيبي روي يكي از درخت هاي كنار خيابان خَط بندازي و به خودت بگويي«اين يادگاريه!».
مي تواني از بستني فروشي كنار خيابان يك بستني بزرگ بخري.مي تواني به بستني تُند تُند گاز بزني تا فين فينت راه بيفتد و بستني از لاي انگشتهايت بچكد.مي تواني كنار جدول جوي بنشيني و به ماشين هايي كه از خيابان رَد مي شوند نگاه كني.مي تواني چند سكه به گداي كنار خيابان كمك كني.مي تواني به خودت بگويي كاش يك بلوز گرم با خودم آورده بودم.
اگر الان مي توانستي يك تاكسي بگيري...

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 0:48 توسط قاب عکس خالی |

«من هميشه با عشق زيسته ام،ولي معشوقي نداشته ام.با خاطره معشوق زندگي كرده ام،او فقط در ذهنم بوده است،در رويا.
زندگي در رويا شيرين است،حتي باشكوه است و هيجان انگيز.واقعيت هميشه مرا آزرده است.ما در واقعيت چيزي را مي جوييم كه فقط در رويا مي توان آن را يافت.واقعيت تلخ است و زماني كه عمرش را مي كند و مي ميرد،به وادي رويا مي پيوندد و از آنجاست كه زيبا مي شود،زماني كه ديگر از دستش داده اي و جز خاطره اي بيش نيست.»

قسمتي از داستان كوتاه يك شاخه گل نرگس از مجموعه داستان«ته دنيا» نوشته:پرويز صمدي مقدم.

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 23:9 توسط قاب عکس خالی |

تا حالا شده آنقدر تنها باشيد كه صداي تيك،تاك ساعت را بشنويد؟

من الان همان قدر تنهام...

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 16:5 توسط قاب عکس خالی |

«پايگاه خبري فيلم كوتاه» يك ساله شد...


+ نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 11:41 توسط قاب عکس خالی |

داري با خودت فكر مي كني اگر پنج تا پيچ و گذر ديگر را رد كني رسيدي كه يكي از كنار يك در آهني زنگ زده ،صدايت مي كند«دختر خانم يك دقيقه بيا اينجا».
با خودت فكر مي كني حتما بايد بري براي پيرزن ناني،سبزي اي،چيزي بخري.مي روي جلو و مي گويي:«بله».
پيرزن يك دفتر تكه پاره را جلويت مي گيرد و شماره هاي نوشته شده روي آن را نشانت مي دهد.
«اين شماره موبايل نَوَمه ولي يك آقايي بر مي داره مي گه اين مال منه مي گه صفر خريدم»
همين طور كه حرف مي زند مي خواهد با دست تو را به داخل خانه هدايت كند.
«نترس،بيا تو كسي نيست»،با شنيدن اين جمله دلهره مي گيري.زير چشمي دور و بَر را مي پايي و آرزو مي كني،كاش يكي از آن كوچه آجري رَد شود.
پيرزن مدام جمله اش را تكرار مي كند و از تو مي خواهد تمام اسم و شماره هاي دفتر تكه پاره را بخواني.
«اين شماره نَوَمه اسمش آزاده قائم مقاميه ببين درسته همين شماره اس».
اسم درست است.پيرزن موهاي سيخ سيخ سفيدِ درهمش را زير روسري فرو مي برد و با دست هاي خط دارش دفتر را ورق مي زند.دستها بيش از اندازه پير و خط دار است با خودت فكر مي كني شايد پير زن وسواسي بوده از اين هايي كه زياد آب و وايتكس مصرف مي كنند.به چشم هاي پيرزن نگاه مي كني.شايد هم كارگري،چيزي بوده از اين ها كه رخت و فرش مردم را مي شويند.
«اين هم شماره مادرشه،عروسم منير ببين درسته»،بله درست است.«شماره مغازه اس ولي هر چي مي گيرم كسي جواب نمي ده،گوشي را بر نمي دارند»،در فاصله نفس هاي پيرزن احساس مي كني يكي دارد روي صورتت پياز داغ مي كند.پير زن دستت را مي گيرد و خط هاي دستش دستت را خط مي اندازد.
«آقاهه كه گوشي را بر مي داره اصفهانيه،لهجه داره،مي گه صفر خريدم».
بهش مي گويي«حاج خانم من چيكار بايد بكنم».غمگين نگاهت مي كند.انگار آخرين شاخه اي كه بهش آويزان شده هم شكسته است مي گويد:«ببين اين اسم ها درست است».
مي گويي:«درست است» و با خودت به مفهوم اين جمله فكر مي كني.
«خيلي ممنون».
پير زن در را مي بندد و تو پشت در آهني زنگ زده با خودت فكر مي كني كاش (آزاده قائم مقامي) به مادر بزرگش سر بزند.  

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 12:9 توسط قاب عکس خالی |

همه چيز را نمي شود،نوشت.

آدم نمي تواند همه حس هايش را تعريف كند.

كاشكي يك حسي مي آمد تو زندگيم كه مي توانستم موهاي بهم ريخته ام را شانه بزنم،ناخن هايم را سوهان بكشم،يك بلوز نو بپوشم و به خودم بگويم:«چه روز خوبي»!

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 18:17 توسط قاب عکس خالی |