چند ماه پيش كه مجموعه داستان كوتاه عطر فرانسوي نوشته ي حسين آبكنار را خواندم،با خودم گفتم من هر كجا اين آدم را ببينم حتما براي اين مجموعه بهش تبريك مي گويم و ديروز در سينما فلسطين ديدمش.چند ساعت قبل از اختتاميه جشنواره فيلم كوتاه تهران.فكر نمي كنم براي تماشاي فيلم كوتاه آمده بود.
شهرت،بر خلاف تصور خيلي ها چيز محدودي است.در آن سالن خيلي از بچه هاي فيلم كوتاه بودند كه من مي شناختمشان و آنها هم من را،اما واقعا چند نفر در آن سالن بودند كه بدانند آن مرد آرامِ،كنار آخرين ستون سالن سينما،حسين آبكنار است.
قطعا اگر پرويز جاهد نويسنده ي كتاب (نوشتن با دوربين رو در رو با ابراهيم گلستان)،او را معرفي نمي كرد؛من هم نمي شناختمش.
متاسفم كه عادت نداريم براي موفقيت هايمان بهم تبريك بگوييم و بشنويم و فقط به شنيدن دريغ و دريغا عادت كرده ايم.نداشته هايمان مهم تر از داشته هايمان است و رفتگان عزيز تر از زندگان.
ديروز منوچهر آتشي هم از ميانمان رفت اما هنوز خيلي هاي ديگر هستند...
فردا،بيست و دومين جشنواره فيلم كوتاه تهران آغاز مي شود.
جشنواره فيلم كوتاه تهران از چند جهت برايم جشنواره مهمي است.
شايد احمقانه به نظر برسد اما تو دنيا دو تا جشنواره هست كه براي من خيلي مهم است اول «جشنواره كن» كه هر سال آرزو مي كنم كاش سال ديگر موقع برگزاري اش آنجا باشم و دوم جشنواره فيلم كوتاه تهران كه امسال ششمين سال است كه موقع برگزاري اش آنجا هستم!
توضيح دادن درباره اهميت اين جشنواره براي كساني كه با سينما،خصوصا «سينماي مستند و فيلم كوتاه» بيگانه هستند؛كار دشواري است اما اگر تصورتان از اين سينما همان فيلم هاي نفروش سراسر سال است سخت در اشتباهيد چون اين فيلم ها اصلا براي فروش ساخته نمي شوند!
اين فيلم ها تحقق روياهاي سازندگانشان هستند.
سازندگاني كه تمام بضاعت مالي و فكري يشان را قاب مي گيرند تا شما ببينيد.
اين رويا پردازان از 24 تا 29 آبان در سينما فلسطين تهران منتظر شما هستند.
آكواريوم تازه ترين ساخته ي ايرج قادري فيلم متفاوتي است.
آكواريوم نه قصه تازه اي دارد،نه بيان جديدي؛متفاوت است چون بعد از مدتها تماشاگران ايراني را آنقدر به وجد مي آورد كه به پلان،پلان فيلم واكنش نشان بدهند.
واكنشي كه مدتها بود از تماشاگران ايراني نديده بوديم البته به استثناي واكنش هاي شديد تماشاگران فيلم مارمولك(كمال تبريزي) كه بيشتر نتيجه ي يك نوع عقده گشايي چند ساله بود تا واكنش!
آكواريوم قصه تكراري بلند پروازي و ندانم كاري آدم هاست اما ايرج قادري قصه گوي خوبي است؛بلد است تماشاگر را پاي يك ساعت و چند دقيقه قصه تكراري بنشاند.قصه اي كه مانند شنگول و منگول آخرش را از بَر هستيم ولي از تكرارش لذت مي بريم.
شايد فيلم به جز خوب كتك خوردن امين حيايي نكته قابل توجه ديگري نداشته باشد اما آنقدر تاثير گذار هست كه اكثر دختركان سالن نمايش را با گريه هاي پونه(شيلا خداداد) به گريه بياندازد و حضور ايرج قادري بعد از 25 سال جلوي دوربين هنوز تَه مايه،فردين و قيصر و مهدي مشكي را دارد.حتي حضور مهناز افشار هم ياد آور گوگوش است (البته تنها از نظر چهره كه به دقت شبيه سازي مي شود!).
چه ما بخواهيم چه نه،تماشاگران ايراني هنوز عاشق مردانگي فردين،غيرت قيصر و لوطي گري مهدي مشكي اند.
شايد اگر سينماي ايران 10 نفر مثل ايرج قادري داشت كه بلدند خوب فيلمفارسي بسازند از اين رخوت در مي آمد.
آكواريوم حركت تازه اي در سينماي قادري است،حالا اگر من از فيلم خوشم نيامده قطعا مشكل خودم است!
در چند دهه اخير خيلي چيزها تغيير كرده.نه اينكه لزوما تغيير چيز بدي باشد،شايد يكي از بزرگترين حسن هاي آدمي،همين تغيير است.
شرايط زندگي،موقعيت اجتماعي و مهم تر از همه زمان آدم ها را تغيير مي دهد.شايد هم آدم ها براي همسو شدن با شرايط زندگي،گاهي به اجبار تغيير مي كنند.نمونه بارزش همين تغيير پوشش در سه دهه گذشته است.اما گاهي اين تغييرات در هيچ قالبي،قابل هضم نيست مثل تغيير روشنفكرهاي دهه هشتاد با دهه گذشته كه لااقل ما شاهد آن بوده ايم.
شايد در دهه گذشته (و پيش از آن) بارزترين المان هاي روشنفكري؛كشيدن سيگار،داشتن سكس آزاد،گياه خواري و چندين مورد قابل درك ديگر بود.
اما جديدترين مورد اضافه شده به اين ليست كه لااقل براي من به هيچ عنوان قابل درك نيست«لائيك» بودن است.
چند روز پيش يك حديث جعلي از امام حسين(ع) در يك ايميل گروهي از طرف يكي از منتقدين جوان و روشنفكر سينماي ايران كه قطعا خيلي از شما مي شناسيدش به دستم رسيد.
راستش از زماني كه آن ايميل را خواندم تا به امروز مدام با خودم فكر مي كنم كه آن دوست عزيز روشنفكر واقعا چه هدفي از فرستادن آن ايميل گروهي داشته؟
نمي دانم برخي از روشنفكرهاي دهه هشتاد با انكار كردن قدرتي كه وجود دارد دنبال چه چيزي هستند اما اگر واقعا «لائيك» بودن نشانه روشنفكري است،من يكي ترجيح مي دهم اول صف تحجر بايستم!
بايد از بازارچه قديمي رَد بشي.يك بازارچه پُر از تسبيح،سجاده،النگوهاي بدلي،نخد چي كشمش و نبات.
بين همه مغازه ها وسط گذر پُر از سيني هاي خرماست و آنقدر همه جا نورانيه كه يادت مي ره ساعت چنده.مغازه هاي اون گذر قانون خودشون را دارند و ساعت كارشان را با ساعت رهگذرها تنظيم مي كنند.
رهگذر هاي اون گذر همه شان يك كار دارند،اون ها از بين سيني هاي خرما و آويزه هاي بدلي رَد مي شن تا تَه اون گذر يك حس حقيقي را تجربه كنند.
كه از يك در بزرگ رَد بشند و برند تو يك دنيايي كه با دنياي پشت اون در خيلي فرق داره.آدم هاش،آدم هاي اون ور در نيستند،همه چيز را فقط براي خودشون نمي خوان و هيچ اهميت نمي دن كه تو كي هستي و از كجا آمدي.براي اونها فقط اين مهمه كه تو زائر حرم حضرت عبدالعظيمي.
يكي به دوي زندگي آنقدر وقت آدم را مي گيره كه وبلاگ نوشتن را فراموش كنيم و بريم به يك دنيايي كه توش نه اينترنت هست نه وبلاگ نه كامنت و نه پُز روشنفكري.
فقط خودتي و يك دنيا مشكل كه مجبوري تنهايي حلشان كني.تو زندگي واقعي با آدم هاي واقعي اطرافت هيچ اهميت نداره كه مثلا فيلم سكس و فلسفه مخملباف داره هر روز سر از يك جشنواره در مي ياره،براي كسي مهم نيست كه كتاب (نوشتن با دوربين رو در رو با ابراهيم گلستان) خيلي سر و صدا كرده چون آدم هاي واقعي اطرافت نه ابراهيم گلستان را مي شناسند نه پرويز جاهد را و نه محسن مخملباف.
آدم هاي واقعي گم شدند تو روزهاي پاييزي،تو سريال هاي هر شب ماه رمضان،تو بوي آش رشته نذري و كاسه شله زرد.