تبليغاتX
قاب عکس خالی

1- بالاخره بعد از يك delay چند ساله،امروز فيلم 21 گرم(آلخاندرو گونزالس ايناريتو)،را ديدم.روايت فيلم را خيلي دوست داشتم اما راستش چون ذهنم خيلي آشفته بود فكر مي كنم بايد در يك زمان بهتر يك بار ديگه فيلم را ببينم.
21 گرم
را چند روز پيش از گوشه ميدان هفت تير خريدم.از يك فروشنده خيلي جالب كه تصميم دارم باز هم بهش سر بزنم.از آن عشق فيلم ها بود.هر كس كه نزديكش مي شد با هيجان داستان فيلم ها را براش تعريف مي كرد.
از همه جالب تر اينه كه فيلم هايش را نسبت به يك درجه بندي خاصي مي فروخت.فيلم هاي ايراني را 700-800 تومان مي فروخت،فيلم هاي جنگي و بزن و بكش را 1000 و فيلم هاي در رده 21 گرم را از 1200 تا 1500تومان.
قبل از من به يك پسري يك فيلم فروخت 800 تومان اما وقتي من گفتم 21 گرم را مي خوام گفت 1500،وقتي دليلش را پرسيدم گفت چون اون فيلم آشغال بود تو داري آن فيلم را با 21 گرم كه شان پن[البته گفت شون پن]،توش بازي مي كنه يكي مي كني!
راستش چون ديدم خيلي پسر با حاليه 1200 تومان بهش دادم!

2- دو روز ديگه بيست و چهارمين جشنواره فيلم فجر شروع مي شه و من ديگه مثل سال هاي گذشته هيجان زده نيستم.خصوصا كه قراره تو سينما مطبوعات فيلم ببينم و تجربه سال گذشته بهم ثابت كرده 10 روز پشت سر هم در كنار اين آدم ها بودن واقعا كار سختيه!


3- و همچنان خستم...  

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 23:53 توسط قاب عکس خالی |

خيلي خستم؛نه از ديروز و امروز.
از خيلي روزها.

خستم از جاده اي كه نمي تونم تَهش را ببينم.
زير پاهام خيلي سُستِ و پشتم هيچي نيست،هيچي!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 13:39 توسط قاب عکس خالی |

براي يك طرفدار قديمي كه الان سالهاست ديگر بازي تيمي كه طرفدارش بوده را نديده و حتي ديگر خيلي از بازيكن هاي جديد تيم را هم نمي شناسد،ديدن يك مسابقه جديد خيلي جذاب است،خصوصا اگر آن مسابقه با تيم بايرمونيخ باشد!
امروز مسابقه پرسپوليس و باير مونيخ را با همان هيجان دوران تين ايجري ديدم.هيجاني كه براي خودم هم غير منتظره بود.وقتي پرسپوليس گل اول بازي را زد آنقدر خوشحال شدم كه انگار باير مونيخ را برده!
راستش از فوتبال چيز زيادي نمي دانم اما احساس مي كنم پرسپوليس در حد توانش بازيِ خوبي كرد.به هر حال هيچ كس انتظار نداشت كه باير مونيخ را ببرد!
اما نكته جالبي كه درباره برگزاري اين مسابقه به نظرم مي آيد شعار اين مسابقه بود«استفاده صلح آميز از انرژي هسته اي،حق مسلم ايرانيان است».
فكر مي كنم اين شعار،براي مسابقه حساسيت برانگيزي كه قطعا تماشاگران زيادي هم داشته، استفاده آگاهانه اي بود.

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 18:6 توسط قاب عکس خالی |

و ابراهيم گفت:همانا من به سوي پروردگار خويش رونده ام،كه او مرا راه خواهد نمود.پروردگارا مرا فرزندي از نيكان و شايستگان ببخش.پس او به پسري بردبار(اسماعيل) مژده داده ايم.و چون(پسر) رسيد گفت:اي پسركم،من در خواب مي بينم كه تو را گلو مي بُرم،بنگر تا راي تو چيست؟گفت:اي پدر من،آنچه فرمان يافته اي بكن،كه اگر خداي خواهد مرا از شكيبايان خواهي يافت.پس چون هر دو (فرمان خداي را)گردن نهادند و او بر پيشاني بيفكند...،. و او ندا داديم اي ابراهيم،بدرستي كه آن خواب را راست كردي.همانا ما نيكوكاران را چنين پاداش مي دهيم.هر آيينه اين آزمايش روشن و آشكار بود.و اورا به ذبحي(گوسفندي)بزرگ باز خريديم.

«قرآن كريم.سوره صافات.آيات 100 تا 107»

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 16:51 توسط قاب عکس خالی |

نمي دانم چرا تو اين چند روزه داره از در و ديوار مصيبت مي باره.تو اين چند روزه خبرهاي بد زياد شنيدم اما هيچ كدامشان به اندازه خواندن اين مطلب زن نوشت ناراحتم نكرد.
توي اين مطلب پرستو دوكوهكي درباره سر زدن و به قول خودش تور نيم روزه اش به جنوب شهر نوشته.
راستش اول خواستم براش كامنت بزارم اما از آنجايي كه دوست ندارم كسي تو كامنت خودش بهم جواب بده و اصولا خيلي روزهاست كه ديگه دست از اين كامنت بازيها برداشتم،اينجا حرفم را مي زنم.
من هم مثل آدم هايي كه توي آن مطلب ازشان ياد شده تو جنوب شهر زندگي مي كنم.البته نه آن قدر جنوبي كه زن نوشت،نوشته.
اينجا به دنيا آمدم،بزرگ شدم،مدرسه رفتم،زندگي مي كنم،نفس مي كشم،وبلاگ مي نويسم،كتاب مي خوانم،سينما مي رم.
فرقش اينه كه از اين جا تا سينما فرهنگ 5 دقيقه راه نيست كه با ماتيزم برم،بايد 2 ساعت وقت بزارم و 4 تا اتوبوس عوض كنم تا برسم.فرقش اينه كه نمي تونم سانس آخر برم سينما چون بعد از تمام شدن فيلم ديگه اتوبوس ها كار نمي كنند!   
باور كنيد جنوب شهر جاي ناشناخته اي نيست.تو اين محله ها هم مثل شمال شهر آدم ها زندگي مي كنند،فقط خانه هاشون به هم نزديك تره،همين!

*دو سال پيش تو روزنامه ايران جمعه يك مطلبي درباره جنوب شهر با عنوان«نان و كوچه» نوشتم.براي خواندش مي تونيد اينجا كليك كنيد.  

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 16:22 توسط قاب عکس خالی |

راه رفتن تو خيابان اون هم تو بعد ازظهر يك روز تعطيل زمستاني چندان دلچسب نيست!
براي ماشين گرفتن هم بايد كلي كنار خيابان بايستي.اگر شانس بياري و يك ماشين پيدا كني،از آنجا تا مقصد بايد دستگيره در را بچسبي و مواظب باشي كه تصويرت تو هيچ كدام از قاب آينه هاي راننده جا نگيره؛به هر حال تو زني ديگه!
از ماشين راننده اخمو كه پياده بشي،فقط خط هاي موازي سفید كَف خيابان و يك دالان پُر از عكس مانده تا برسي.

وقتي دربانِ،در شيشه اي بليتت را تكه مي كند،نصف راه را رفتي.نصف ديگه اش اينه كه بتوني بين صندلي هاي شكسته يك سالن سينماي درجه 2 يك جاي خالي پيدا كني.
اما همه اينها هيچ اهميت نداره اگر به تماشاي فيلم مكس ساخته ي سامان مقدم رفته باشي!
فيلم آنقدر جذاب هست كه يادت بره روي يك صندلي نيم شكسته نشستي.حتي صداي خِش خِش چيپس خوردن،زن و مرد صندلي پشتي هم آزارت نمي دهد!
مكس آنقدر جذاب است كه لزومي نمي بينم درباره اش به جز اين يك جمله چيز ديگه اي بنويسم«گور باباي ساختار و فُرم،بريد مكس را ببينيد،حال كنيد!»

+ نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1384ساعت 12:18 توسط قاب عکس خالی |

درباره فيلم فقر و فحشا ساخته ي مسعود ده نمكي،قبلا يك مطلبي نوشته بودم.
بحث درباره جنسيت در ايران به خاطر ممنوعيت،هميشه محبوبيت داشته و ده نمكي در فقر و فحشا ،از همين محبوبيت به اضافه مقداري پُز انسان دوستي حسابي استفاده كرد.
جنجال هايي كه بعد از پخش اين فيلمِ به ظاهر مستند،به راه افتاد؛مسعود ده نمكي را حسابي مشهور كرد!
اما انگار آقاي ده نمكي به اين شهرت باد آورده بسنده نكرده اند و زحمت كشيده اند و كتاب«فقر و فحشا» را هم كه شامل؛فیلم نامه،نقدهای مسئولین کشور،نقدهای روزنامه ها،خبرگزاری ها و سایت های
اینترنتی و وبلاگها مي شود،به چاپ رساندند!
البته خوشبختانه اين كتاب به علت اعتراض بعضي از علما توقيف شد.
اميدوارم اين توقيف ادامه پيدا كند چون در غير اين صورت هيچ بعيد نيست آقاي ده نمكي تا چند ماه آينده ،عروسك هاي فقر و فحشا را هم روانه بازار كند!!!

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 16:6 توسط قاب عکس خالی |

دیروز برای ایجاد تنوع بصری،رفتم ابروهایم را برداشتم!
شب بچه خواهرم بعد از یک هفته آمد خانه مان.بهش گفتم:عزیزم به نظرت قیافه ی من تغییری نکرده؟
یک دقیقه زُل زد به من،بعد گفت:خاله جون دماغِ تو عمل کردی؟!!!

+ نوشته شده در جمعه نهم دی 1384ساعت 14:2 توسط قاب عکس خالی |

تئاتر معناگرا!
هنوز «سينماي معناگرا» به سرانجام نرسيده،قراره «تئاتر معناگرا» هم داشته باشيم.
دبير كانون تئاتر ديني امروز اعلام كرد ،در اين كانون «تئاتر معناگرا» ايجاد مي شود و سيد مهدي شجاعي هم قرار است نقش پدر معنوي اين كانون را ايفا كند.

از اين لحظه مي توانيد منتظر نامه هاي سر گشاده اهالي تئاتر به يكديگر باشيد! 

تعطيلي موقت شبكه ماهواره ای راه اندازی نشده صبا

چند وقتي بود كه داشتيم افتتاح«شبكه ماهواره اي صبا» را مثل اتوبان هاي در حال ساخت تهران فراموش مي كرديم.
چند دهه اي است كه ايران مهد پروژه هاي ناتمام است.براي همين است كه ديگر به واژه هايي مانند «افتتاح،در دست توليد و...»اهميتي نمي دهيم.
اما در ميان تمام اين پروژه هاي به سرانجام نرسيده«شبكه ماهواره اي صبا» براي مدتي بسيار خبر ساز بود.شايد خبر همكاري هديه تهراني به عنوان مجري در اين شبكه از ساير اخبار پر رنگ تر بود، البته بهروز افخمي مدير شبكه،پس از مدتي اين خبر را تكذيب كرد.
تا اينكه نهايتا اواخر آذر ماه اعلام شد اين شبكه،پخش آزمايشي خود را همزمان با «شب يلدا» آغاز خواهد كرد.اما همچنان از افتتاح اين شبكه خبري نبود.
ديروز بهروز افخمي مدير اين شبكه نامه سر گشاده اي خطاب به علي لاريجاني،دبير شوراي امنيت ملي،منتشر كرد.
بهروز افخمي در اين نامه تعطيلي موقت فعاليت هاي شبكه صبا را رسما اعلام كرد.  

+ نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1384ساعت 14:4 توسط قاب عکس خالی |

هميشه اين موقع سال كه ميشه،دلتنگ اسكوروچ مي شم. همان اردك خسيس كارتون تكراري شب كريسمس هر سال.
نمي دانم چرا هميشه سال نوي ميلادي برام خيلي مهم تر از عيد خودمون بوده.تو روزهاي بچگي آرزو داشتم براي يك بار هم كه شده تو يك جشن كريسمس شركت كنم،از زير يك درخت كريسمس هديه بردارم و با يك بابا نوئل عكس بگيرم.
پارسال همين موقع ها بود كه همراه يك دوست ارمني به باشگاه آرارات رفتم.دم در سالن داخل باشگاه يك ميز گذاشته بودند و از همه آدمهايي كه تو مي آمدند ورودي مي گرفتند.يادم نيست چقدر ولي مبلغ كمي بود.
نمي دانم چرا با وجود اينكه مي دانستم آنجا چه جور جائيه از ديدن خانم هاي بي حجاب تعجب كرده بودم.بعد از سالن كوچك جلويي يك اتاقي بود كه مي تونستيم مانتو و روسري هامون را آويزان كنيم.آن دوست ارمني بعد از اينكه لباس هايش را آويزان كرد با تعجب به من گفت:چرا لباس هاتو در نمي ياري؟
عجيبه آدم يك وقتهايي خودش را هم نمي شناسه. موهايم را بافته بودم و دور هم پيچيده بودم.زير مانتوم يك پلوور شكلاتي پوشيده بودم.روي شلوار جين تركيب جالبي بود.مانتوم تنگ بود و پلوور اذيتم مي كرد اما آنجا نمي خواستم درش بيارم.به آن دوست ارمني گفتم:من اينجوري راحت ترم!
مانتوم را كه درنياوردم هيچ،روسري ام را هم كشيدم جلوتر.
آنجا پُر بود از روميزي هاي گلدوزي شده،جوراب هاي قرمز هديه،شيريني هاي جور وا جور،درخت كريسمس و...
آنجا يك بابانوئل واقعي هم بود كه مي تونستم با 3500 تومان باهاش عكس بگيرم،اما فكر كردم كه ارزشش را نداره!
وقتي از كنار مشتري ها و فروشنده ها رد مي شدم،فكر مي كردم كه يك جور عجيبي نگاهم مي كنند.احساس مي كردم روي پيشاني ام نوشتند«مسلمان» و همش از خودم مي پرسيدم اگر يكي از اينا ازم بپرسه براي چي آمدي اينجا بايد چه جوابي بدم.شايد براي همين بود كه به همه آدم هايي كه نگاهم مي كردند اخم مي كردم.
تو آن لحظه ها به شدت با *يانگ همذات پنداري مي كردم و به خودم لعنت مي فرستادم كه چرا به جايي آمدم كه بهش تعلق ندارم.
آنجا يك جشن كريسمس بود.البته با آن جشني كه تصورش را مي كردم و هميشه تو فيلم ها ديده بودم خيلي فرق مي كرد.بزرگي آن جشن به اندازه سقف باشگاه آرارات بود.ولي به هر حال جشني بود كه از بچگي آرزو داشتم توش شركت كنم اما آن موقع دلم مي خواست زودتر از آنجا بيام بيرون. نمي دانم شايد ديگه براي شركت توي آن جشن خيلي بزرگ شده بودم!

*نام شخصيت اصلي نمايشنامه«گوريل پشمالو» نوشته ي:يوجين اونيل.    

+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1384ساعت 10:36 توسط قاب عکس خالی |