پنج جلسهاس كه دارم ميرم كلاس تعليم رانندگي.مربيام يك خانم چهل و خردهاي ساله.آدم جالبيه. يك زن عاميِ،كم سوادِ مهربان. زندگي عجيبي داشته.از شوهر اولش 2 تا دختر و يك پسر داره.بعد از طلاق از شوهر اولش با بهمن آشنا شده. بهمن 6 سال ازش كوچكتره.فوق ليسانس رياضيه و داره براي دكترا ميخوانه. بعد از مدتي با هم ازدواج كردند و يك پسر 8 ساله ازش داره.
بهمن هم از زن اولش يك دختر و پسر دارد. يك مدتي بعد از ازدواجشان زن اولش پشيمان ميشه و برميگرده.بنابراين از هم طلاق ميگيرند. اما رجوع (شرعي) ميكنند ولي قانونا زن و شوهر نيستند. خلاصه زن اول هم دوباره طلاق ميگيره و ميره و مربي من و بهمن يك مدتي دوباره با هم زندگي ميكنند تا يك ماه پيش كه بهمن براي بار سوم با دختر عمهاش ازدواج ميكنه. دخترعمهاش چند ماه قبل از شوهرش طلاق گرفته بوده. ظاهرا تو شهرستان زندگي ميكرده و شوهرش يك جورايي مچش را با رغيب گرفته بوده. اين بوده كه بعد از طلاق عمههه گير ميده به بهمن كه باهاش ازدواج كنه. دخترعمههه 7 ميليون پول داشته. بهمن هم بعد از طلاق دوباره از همسر اولش خانه مادرش زندگي مي كرده و حسابي تحت فشار بوده بنابراين راضي ميشه با دختر عمههه ازدواج كنه. با پول اون يك خانه رهن ميكنند و با دوتا بچهي زن اول و پسر مربي من ميرن تو يك خانه. ظاهرا عروسي مفصلي هم مي گيرند.اما طلسم اين ازدواج هم امشب ميشكند.بهمن امشب زن سومش را طلاق داد.به همان دلايل شوهر اول و چند دليل ساده ديگر.
امروز براي اولين بار مي خواستم توي شب رانندگي كنم براي جلسه پنجم يكم زود بود اما خب تجربهي خوبي بود.از اول كلاس احساس كردم كه حال مربيام زياد خوب نيست.تا اينكه خودش كمكم اين چيزا را برام گفت.البته از قبل هم يك چيزهايي گفته بود اما جريان طلاق بهمن جديد بود.مشكل بزرگ مربي من اينه كه عاشق بهمنه.
امشب بهمن مدام به موبايل مربيام زنگ ميزد.زن سوم از خانه بيرونش كرده بود و مادرش هم تو خانه راهش نداده بود.شب مانده بود تو خيابان.ميخواست مربي من كليد خانهاش را بهش بده كه شب را آنجا بمانه.اما چند تا مشكل وجود داشت.
مربي من با با بچههاش تو يك خانه اجارهاي زندگي مي كنه اما يك خانه هم تو شهران داره. دختر بزرگش يك ماه قبل از شوهرش طلاق گرفته و گاهي شبها با دوستاش مي ره به آن خانه.بنابراين نميتوانست كليد به بهمن بده چون ممكن بود دخترش شب بره آنجا و خانه هم نمي توانست ببردش چون بچههاش چشم ديدن بهمن را ندارند بنابراين سرگردان شده بودند.
خلاصه مربيام با بهمن تو محدوده تمرين من قرار گذاشت تا بالاخره يك خاكي به سرشان بريزند.ما توي يك كوچه منتظر بهمن بوديم بنابراين من توي آن كوچه حداقل 50 بار پارك 30 سانت كردم.50 بار از پارك درآمدم.50 بار دنده عقب رفتم و نميدانم چند بار دور دو فرمان زدم تا بهمن بياد!
بهمن كه اومد گل از گل مربيام شكفت. بدجوري عاشقشه.فكر كنم بهمنم همين حس را داره اما نميدانم پس چرا اينقدر ميره زن ميگيره!
بهمن 206 داره بعد از يك مقداري سلام و عليك عاشقانه قرار شد من بدبخت را كه حدود نيم ساعت هم از زمان كلاسم گذشته بود برسانند خانه.
قرار شد ما جلو بريم و بهمن پشتمان بياد.راستش من تو پنج جلسه بيشتر با دنده يك رفته بودم و خيلي كم دنده دو.بهمن يك مدتي پشتمان آمد و بعد آمد جلو و به من گفت:«خانم حرف اينو گوش نده،گاز بده!»
همين حرف باعث شد من در عرض چند دقيقه كار با دوتا دنده ديگر را هم ياد بگيرم.مربيام از عشق بهمن به من گفت بزن دنده سه.منم كه از خدا خواسته زدم سه.يك چيزي در حدود 70 كيلومتر ميرفتم.بعد گفت بزن چهار.خلاصه كار به جايي رسيد كه من تو اتوبان با سرعت 110كيلومتر جلوي بهمن مي رفتم.
البته يك لحظاتي هم بهمن جلو ميزد و يك نگاه عاشقانه نثار مربيام ميكرد و دوباره با صداي نوار عاشقانهاش جا ميماند.مربي من هم كه به شدت درگير آن نگاهها بود هيچ متوجه پيشرفت چشمگير من در كنترل فرمان،تعويض دنده و... نشد!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 23:37 توسط قاب عکس خالی
|
جشنواره فيلمهاي مستند ميراث فرهنگي «يادگار» امسال براي پنجمين بار برگزار شد.
در طي سه دوره برگزاري،اين جشنواره به دليل تمركز موضوعي،در ميان مستندسازان اهميت ويژهاي يافت.
سال گذشته پيش از برگزاري دوره چهارم اين جشنواره صحبتهايي مبني بر عدم برگزاري جشنواره چهارم به گوش ميرسيد.منابع خبري تغيير مديريت«مركز گسترش سينماي مستند و تجربي» و كمبود بودجه را به عنوان دلايل عدم برگزاري اين جشنواره عنوان كردند.
اما نهايتا جشنواره چهارم اواخر ارديبهشت 84 تحت عنوان «جشنواره جشنوارههاي يادگار» برگزار شد.
جشنواره جشنوارههاي يادگار،به مرور آثار منتخب سه دوره گذشته جشنواره يادگار اختصاص داشت.
و امسال پنجمين دوره جشنواره يادگار با عنوان «یادگار،منتخب فیلمهای باستانشناسی» برگزار شد.
جشنواره پنجم هم به فيلمهاي برگزيده سه دوره گذشته جشنواره يادگار و برخي آثار قديمي سينماي مستند ايران و جهان اختصاص داشت!
سال گذشته محمد آفريده پس از تحويل جايگاهش (مدير مركز گسترش سينماي مستند و تجربي) به مجتبي اقدامي،دبير «جشنواره جشنواره هاي يادگار» بود و امسال مجددا در سمت مدير اين مركز پنجمين دوره يادگار را به شيوه مرور آثار سه دوره گذشته برگزار كرد.
هر چند كه سال گذشته هم برگزاري اينچنيني جشنواره عاقلانه به نظر نميرسيد اما امسال كه او دوباره به جايگاه سابق [و شايد هميشگياش] برگشته،برگزاري اينچنيني پنجمين دوره يادگار يك اشتباه بزرگ در كارنامهاش خواهد بود.
هر چند كه زمان اشتباه مديران را از ياد ميبرد.شايد امروز كمتر كسي (در عرصه سينماي مستند) به ياد داشته باشد كه آفريده سال گذشته چگونه و با چه شتابي در آخرين روزهاي مديريتش «جشنواره فرهنگ و صنعت» را برگزار كرد تا تَه ماندهي بودجه سال را به مدير جديد واگذار نكند!
اما ديدن يك فيلم 3 سال پشت سرهم چيزي نيست كه براحتي از ياد برود! نميدانم شايد ايشان هيچ به اين موضوع توجه نمي كنند كه وقتي دو سال پشت سر هم مرور آثار سه دوره گذشته جشنواره يادگار ميگذارند،خيلي از فيلمها براي بار سوم تكرار ميشوند و جالب آنكه براي بار دوم و سوم هم ديپلم افتخار ميگيرند!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 20:29 توسط قاب عکس خالی
|

پنجاه و نهمين
جشنواره بينالمللي فيلم كن فردا 17 مي (27 ارديبهشت) افتتاح ميشود.
مراسم افتتاحيه پنجاه و نهمين دوره كن به مديريت ونسان کسل (بازیگر فرانسوی) و با نمايش فيلم
کد داوینچی ساختهي ران هاوارد، آغاز خواهد شد.البته اين فيلم در بخش خارج از مسابقه كن حضور دارد.
وونگ کار وای (رئیس هیات داوری)، مونیکا بلوچی بازیگر ایتالیایی، هلنا بونهام کارتر بازیگر انگلیسی، لوکرسیا مارتل کارگردان آرژانتینی، ژانگ زیئی بازیگر چینی، ساموئل ال جکسون بازیگر آمریکایی، پاتریس لوکنت کارگردان فرانسوی، تیم راث کارگردان و بازیگر انگلیسی و الیا سلیمان کارگردان فلسطینی،اعضای هیات داوری رسمی جشنواره هستند که قضاوت «فیلمهای بلند» را بر عهده خواهند داشت.
هیات داوری «فیلمهای کوتاه» و «سینه فونداسیون» هم شامل آندری کونچالفسکی کارگردان روس به عنوان رئیس و ساندرین بونار بازیگر فرانسوی، دانیل برول بازیگر آلمانی، سلیمان سیسه کارگردان اهل مالی و زیبیگنیو پرایسنر آهنگساز لهستانی و تيم برتون(من عاشق اين مرد ديوانهام!) است.
اعضای هیات داوری مسابقه «دوربین طلایی» برادران داردن (روسای هیات داوری)، ژان پل سالومه (کارگردان فرانسوی)، لوئیز کارلوس مرتن (منتقد برزیلی)، فردریک مایر (از جشنواره لوکارنو سوییس)، ژان لوئیز ویالارد (فیلمبردار فرانسوی)، آلن ریو (منتقد فرانسوی)، ناتاشا لارن (از سینماتک تولوز فرانسه) و ژانپیر نیراک (تکنیسین فرانسوی)،هستند.
اعضای هیات داوری «نوعی نگاه» مونته هلمن (کارگردان و تهیهکننده آمریکایی) به عنوان رئیس هیات داوری،لورا وینترز (روزنامهنگار آمریکایی)،مائوریتزیو کابونا (روزنامهنگار ایتالیایی)، ژانپیر لاووینا (روزنامهنگار فرانسوی) و لارساولاف بیر (روزنامهنگار آلمانی) و مرجان ساتراپی نویسنده و تصویرساز ایرانی هستند.
حضور ساتراپي در جمع داوران بخش نوعي نگاه تنها حضور رسمي ايران در پنجاه و نهمين دوره جشنواره كن است.
امسال هيچ فيلمي از سينماي ايران در هيچ يك از بخشهاي جشنواره كن پذيرفته نشده است و همين موضوع خشم خيلي از اهالي سينماي ايران را برانگيخت تا جايي كه صحبت از
تحريم جشنواره كن ميشد.اما آن چيز كه مسلم است جشنواره كن هيچ تعهدي به سينماي ايران ندارد!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 13:0 توسط قاب عکس خالی
|

نميدانم آهنگ جديد آرش را كه براي تيم ملي فوتبال خوانده گوش كرديد يا نه.من كه تو 2 روز گذشته به لطف كانال PMC بارها اين آهنگ را گوش كردم.
اين آهنگ يك جورايي عِرق ملي آدم را جريحهدار ميكند،خصوصا آنجايياش كه ميخواند:
«كوروش كبير سلطانه
آرش كمان گير اهل ايرانه
جانم فداي فرهنگ و 2500 سال تمدن ايران»
گوش كردن اين آهنگ يك حس عجيبي بهم ميده.يك حس چند پاره از يك مملكتي كه آدمهاش تو تكه تكه دنيا سرگردانند...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 13:30 توسط قاب عکس خالی
|
با زنگ ساعت از خواب بيدار ميشي.بعد از يك صبحانهي نصفه نيمه راهي ميشي.اون موقع صبح يكم ماشين بد گير ميآد.اما به ميدان اصلي كه برسي ميتوني از ماشينهاي مخصوص نمايشگاه استفاده كني.
خورشيد داره كمكم سر و كلهاش پيدا ميشه.«ماشينهاي نمايشگاه كجاست؟ يكم بالاتر». يكم بالاتر زير يك پرچم زرد يك اتوبوس هست كه تو را با 200 تومان مي بره نمايشگاه.
اون اتوبوس تو رو زير پلِ روي اتوبان با بقيهي آدمها تنها ميزاره تا راهت را پيدا كني.خب ممكنه بعد از رد شدن از اون پل مجبور بشي از يك جاده خاكي سربالايي گذر كني تا از پشت يك بيلبورد بزرگ به در نمايشگاه برسي.
ممكن هم هست توي اين راه آدمهاي چندان باشخصيتي همراهت نباشند ولي زياد مهم نيست!
از در كه رد بشي با يك نقشه ميتوني بقيه راحت را براحتي پيدا كني.
سالن شماره 7 بخاطر آمدن رهبر به نمايشگاه فعلا تعطيله! يك مقام دولتي ديگه هم رفته سالن مطبوعات.بلندگوي نمايشگاه مدام مقدم مهمان هاي ويژه را گرامي مي دارد!
چند تا از كتابهايي را كه مي خواي تجديد چاپ نشده.چند تاي ديگه هم تمام شده. يك چندتايي شان هم با اون ترجمههايي كه مي خواي نيست. بن كتابي هم كه داري به دردت نمي خوره چون اون كتاب هايي كه مي خواي تو نمايشگاه عرضه نميشه!
بالاخره چند تا كتاب مي خري با 10 درصد تخفيف.يعني يك چيزي حدود 400 تومان.خورشيد ديگه وسط آسمانه.شيشهي آب معدنياي كه خريدي تقريبا جوش آمده.صف ساندويچي هايدا هم چند كيلومتري هست.بي خيال ساندويچ هايدا و سالن شماره 7 و... از در نمايشگاه خارج ميشي.يك رانندهي مهربان تو رو تا كنار ماشينش مي بره تا نيم ساعتي منتظر برگشتش باشي.
دوباره از همان اتوبان شلوغ رد ميشي دوباره پيام امام خميني را روي ديوار مي خواني«جوانان ما عاشق شهادت و شهامت اند» دوباره عكس پسر مك آپ كردهي كنار پيام را كه پوشاك مردانه تبليغ ميكنه را ميبيني.(شهادت و شهامت!).
تَه اتوبان كنار خيابان راننده مهربان پيادهات مي كنه.اسكناس 1000 توماني را مي گيره و پيش از اينكه 400 تومان بقيهي پولت را بده گاز ميده.
دوباره ميدان شلوغ،دوباره پرچم زرد،دوباره اتوبوس نمايشگاه.
نكته:انتشارات چامه كتاب «خانهاي در مه» نوشتهي آندره دوباس را با ترجمهي سوسن افشار چاپ كرده. براي تبليغ روي جلد اين كتاب نوشتهاي را با اين مضمون و حروف درشت چسبانده بودند:«كتاب خانهاي در مه بر اساس فيلم خانهاي از شن و مه!»
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 17:36 توسط قاب عکس خالی
|
اين روزها همه چيز بَده مگر اينكه خلافش ثابت بشه!
احساس ميكنم يكي منو از آسمان پرت كرده وسط زمين بعد يك لگد زده در كونم و بهم گفته،بدو برو زندگي كن!
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 16:8 توسط قاب عکس خالی
|
امروز محمود گبرلو عضو انجمن منتقدان سينمايي كشور،
نامهاي را خطاب به سازندگان فيلم
ازدواج به سبك ايراني در اختيار خبرگزاري ها قرار داده و اين فيلم را فيلمي ضدايراني و بيهويت قلمداد كرده است. در قسمتي از اين نامه آمده است:« فيلمتان عبارت است از يك سري شوخيهاي سبك و گاه وقيح كه عرق شرم بر پيشاني مينشاند.فيلم تاب و توان ندارد و بيرمق است مثل موسيقي سرسرياش كه در همه جاي فيلم شنيده ميشود و گوش را ميآزارد.مثل انتخاب بازيگران كه فاجعهاي بيش نيست يكي از بازيگرهاي طاغوت را كه اساسا بازيگري بلد نيست و صدايي زنانه دارد (خدا پدر دوبلور او را در فيلمهاي قديمياش بيامرزد) فيلم كردهايد تا شاهكارتان بفروشد و احتمالا افتخار بازگشت يك نابغه بازيگري نصيبتان شود.»
البته من به هيچ عنوان مدافع فيلم نيستم!
قطعا فيلم ضعفهاي آشكاري داشت اما بسياري از نكاتي كه آقاي گبرلو از آنها به عنوان ضعف ياد كرده برعكس به نظرم دقيقا نقطه قوت است.نقد فيلم مفهوم خاصي دارد كه مسلما به ابتذال كشيدن شخصيت كسي،جزئي از آن نيست!
اصطلاع «بازيگر طاغوتي» هم قطعا در شرايط فعلي اصطلاح غلطي است.مگر آن كه آقاي گبرلو چند سالي صبر كنند تا باقيمانده بازيگران زمان طاغوت دار فاني را وداع بگويند و بازيگران انقلابي ما يكدست شوند!
نميدانم شايد آقاي گبرلو بازي سعيد كنگراني را در سريال موفق
دائي جان ناپلئون (ناصر تقوايي) از ياد بردهاند يا در آن زمان سريالهاي طاغوتي نگاه نميكردهاند كه اساسا بازيگر بودن او را زير سوال ميبرند و براي موجه جلوه دادن خود ميگويند صدايي زنانه دارد كه البته با مطرح كردن اين حرف هدف ديگري دارند كه از منتقد انقلابي كشور ما بعيد است كه نديده تهمت زده باشد!
اما آن چيز كه برايم خيلي جالب بود روحيهي جمع طلب ايشان است كه علاوه بر نظر خود بيانيه صادر ميكنند براي كل سينماي ايران؛در قسمتي از اين نامه آمده است:«برخي فيلمها ساخته نشوند سينماي ايران خوشحالتر است.»
نميدانم شايد كارگردانان و تهيه كنندگان ما كه آقاي گبرلو دل پُري ازشان دارد بايد از زمان طرح اوليه فيلمنامه تا انتخاب بازيگر(كه خيلي رويش تاكيد دارد) تا اكران،گبرلو را در جريان بگذارند!
مرتبط:
علي معلم: ازدواج به سبك ايراني فيلمي در ستايش فرهنگ و سنن ايرانيان است جواد طوسي:سعه صدر و نگاه صداقتآميز را براي خود قائل شويم
گبرلو:انجمن منتقدان سینما نباید آلوده به باندبازی،رفیق بازی و یا تریبون حمایت از منتقدان تهیه کننده شود
+
نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 21:8 توسط قاب عکس خالی
|

فيلم
مرباي شيرين ساختهي مرضيه برومند،برخلاف تصورم فيلم فوق العاده ضعيفي بود.
داستان هوشنگ مرادي كرماني،بازي ليلا حاتمي و كارگرداني مرضيه برومند ميتوانست نويد يك فيلم خوب مخاطب پسند را بدهد.
اما مرباي شيرين فيلم پُر از اشكالي است. فيلمي كه حتي يكسري المانهاي ابتدايي فيلمسازي درش رعايت نشده و فضايي شبيه سريالهاي برنامه كودك را دارد.
از همه جالبتر نقش ليلا حاتمي در فيلم بود. قبل از اين فكر ميكردم ليلا حاتمي بازيگريست كه به راحتي هر نقشي را قبول نميكند يا لااقل يكسري مديومها را براي حضور در فيلمي در نظر ميگيرد. اما ديدن مرباي شيرين بهم ثابت كرد كه تصور اشتباهي ازش داشتم. ليلا حاتمي در مرباي شيرين اصلا كاراكتر نداشت.نقشي حاشيهاي كه به راحتي هر هنروري ميتوانست به جاي او بازي كند.
البته مرباي شيرين يكسري حرفهاي جالب هم داشت.مثل بحث سرمايه ملي و نشان دادن جوگير شدن و تحت تاثير بودن ايرانيها در شرايط خاص.
اما آن چيز را كه نميشود انكار كرد رضايت بچههايي بود كه در سالن نمايش فيلم را ميديدند و در خيلي از صحنهها به شدت با فيلم همراه بودند.در نهايت فيلم هم براي آنها ساخته شده بود.
اما آيا واقعا اين مرضيه بروندي كه مرباي شيرين را ساخته همان كارگردان
شهر موشهاست؟
شهر موشهايي كه تاثير غير قابل انكاري در بچههاي نسل ما گذاشت.
نميدانم شايد آن موقع «مهرام» نبوده يا اگر بوده آنقدر با سرمايهاش به كارگردان امنيت نميداده كه به سليقه مخاطب و بازگشت سرمايه فكر نكند!
+
نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 11:28 توسط قاب عکس خالی
|
امروز يك اتفاق هيجان انگيز افتاد. از خانهمان دزدي شد!
سه تا از پرندههاي پدرم را دزديدند.شايد فكر كنيد خب مگه سه تا پرنده چقدر ارزش دارد.توضيح دادنش يكم مشكله.پرندههاي دزدي شده پرندههاي قيمتياي بودند. يك چيزي حدود يك و نيم ميليون . پدرم پرنده هاي زيادي داره يعني كارش اينه. نكته جالبش اينه كه پرندههاي دزدي شده قيمتي ترين بودند. راستش همه اعضاي خانواده مان به همسايه طبقه پاييني شك دارند. آخه مرد معتادِ طبقهي پايين 8 ماه است كه كرايه خانه را به مادر نداده و حاضر هم نيست از خانهمان بره!
اما من فكر نميكنم كه كار اون باشه.آخه اون سر رشتهاي از اين كار نداره.و نميتونسته از بين اون همه پرنده يكراست بره سراغ گران ترينشان.اينو مامور پليس هم گفت.مادرم نميخواست به پليس زنگ بزنه.راستش از هيجان زياد خوشش نميآد. از صبح تا حالا يك نمكدان نمك خورده.
راستش من هيچوقت به فيلمهاي پليسي علاقه نداشتم. اما به هر حال يك چيزهايي را هر كسي ميداند.واسه همين به مادرم گفتم تا قبل از آمدن پليس به دستگيره در دست نزنه!
مادرم هم كه خيلي عصباني بود گفت:«زر نزن!».البته بلافاصله بعد از آمدن پليس فهميدم كه اين چيزها فقط مال تو فيلمهاست.چون مامورهاي پليس علاوه بر اينكه به اثر انگشتهاي روي دستگيره اهميتي ندادند.از مادرم خواستند كه از همسايه طبقه پاييني شكايت نكنه چون اگر نتونه ادعاش را ثابت كنه اون از ما شكايت ميكنه!
مامورهاي پليس رفتند و مادرم داره با رنگ و روي رفته كل ماجرا را تلفني براي خالهام توضيح مي ده...
*علاوه بر عنوان فيلمي از«سهراب شهيد ثالث» عنوان 6-5 تا فيلم كوتاه هم يك اتفاق ساده است. بنابراين اين اسم رايت خاصي نداره . من ميتونم ادعا كنم كه به ذهن خودم رسيده!
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 14:4 توسط قاب عکس خالی
|
پاي كامپيوتر نشسته بود.صندلي پشت كوتاه كامپيوتر هنوز كمرش را اذيت ميكرد. تازه تعميرش كرده بود.فنر زيرش شكسته بود.وقتي بهش تكيه ميداد مجبور بود قوز كنه. اين آخريا ميخواست صاف بشينه...
انگار روي همون صندلي،پشت به در اتاق.مادرش مثل هميشه در نزده آمده تو اتاق.كاري با تو ندارم ميخوام از تو كمد لباسم را بردارم.چرا لباسهات را اينجا ميزاري تو اين اتاق. يك نفر آدم مگه چقدر جا ميخواد.چند تا پشه تو اتاق ميچرخند،چند روزي هست.گُگُگُگُگُگُل گُل سوم پيروزي.صداش را كم كن.در اتاقت را ببند صداش نميآد.گُگُگُگُگُگُل.كمد را زير و رو ميكنه.اين شلوار من كو.صندلي پشت كوتاه هنوز كمرش را اذيت ميكنه.به صفحه مانيتور زُل زده.چرا جواب نميدي.با چرخش صندلي كمرش از پشت تا ميشه.موهاي بهم ريختهاش به زمين ميكشه و دستهاش.شايد عينك به چشمش باشد. به هر حال توي آن لحظه زياد مهم نيست. با ديدنش جيغ نميكشه. فقط چند لحظه خيره ميشه. بعد زير بغلش را ميگيرد و تا تخت ميكشانتش و يك ملافهي سفيد.چند جاي ملافه لَك دارد و بوي نفتالين ميدهد.چند رشته مو از زير ملافه پيداست.شب است.سر و صدا نكنيد همسايهها بيدار ميشوند.يك پنكه تو اتاق بگذاريد تا صبح...
*عنوان يكي از نمايشگاههاي نقاشي معصومه سيحون
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 0:41 توسط قاب عکس خالی
|
«با يك حساب سرانگشتي 150 سال عمر از خدا ميخواهي تا به اين برسي...»
فرض كنيد يك روز صبح كه از خواب بيدار ميشويد و ايميلتان را چك ميكنيد با همچين جملهاي روبرو شويد. حتما در اولين لحظه با خودتان فكر ميكنيد 150 سال عمر براي چه كاري ميخواهيد؟
و فرستنده اين ايميل «سوران» چطور و نسبت به چه شناختي به خودش اجازه داده شما را با همچين ادبيات وقيحانهاي مورد خطاب قرار دهد.
اگر موستان را حركت دهيد و يكم پايينتر را ببينيد فهرست بلندبالايي از حضورها و جوایز بهمن قبادی را در جشنوارههاي مختلف ميبينيد!
بهمن قبادي را همهمان ميشناسيم. اگر خيليها ندانند من ميدانم كه چطور و با توسل به چه آدمهايي به اينجا رسيده.(كه البته جايگاه ويژهاي هم نيست!)
در مورد حضورها و جوايزش هم
علي مصلح حيدرزاده توضيح كاملي داده كه لزومي نميبينم دوباره تكرار كنم.
فقط متاسفم براي آدمهايي كه اينچنين ناآگاهانه مبلغ كذب شدهاند!
مرتبط:
شارلاتان(۲) - علي مصلح حيدرزاده
+
نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 15:14 توسط قاب عکس خالی
|