تبليغاتX
قاب عکس خالی
سايت يادداشت هاي شخصي محمود احمدي نژاد، كه اين روزها همه از آن به عنوان وبلاگ ياد مي كنند از 18 مرداد 85 راه افتاده است.
فعلا در اين سايت يك مطلب درباره زندگي شخصي ايشان وجود دارد كه با توجه به مسئوليت هاي يك رئيس جمهور نبايد انتظار داشت كه زياد به روز شود.
اگر به اين سايت سر زديد حتما كامنت هاي تنها مطلب رئيس جمهور را بخوانيد.چون واقعا همه شان جالب اند.البته يكي از آن كامنت ها واقعا شاهكاره كه اينجا مي گذارم اش:

نويسنده : احمد انصاري يکشنبه ، 22 مرداد 1385 ، ساعت 09:16
عنوان : تبادل لينك

با سلام
قبلا پيام تشكر خود را ارسال كرده بودم. فقط در اين مورد خاص خواستم اگر وقتي براي شما باشد لحظه اي به وبلاگ اينجانب آمده و نظر خودتان را براي اينجانب بنويسيد. بسيار خوشحال خواهم شد
ضمنا من به شما لينك دادم

وب سایت : http://ahmad47.blogfa.com پست الکترونیک :

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 18:3 توسط قاب عکس خالی |

صداي «صادق آهنگران» صداي آشنايي است. لااقل براي من كه نطفه ام با نطفه ي جنگ بسته شد. صداش همان قدر آشناست كه صداي آژير قرمز. هنوز گه گاهي كه صداي آژير قرمز تو سرم مي پيچد، بي اختيار مي خوام به يك جايي پناه ببرم. به يك جايي دور از همه ي صداها.
امروز خبرگزاري مهر با «صادق آهنگران» گفت و گويي درباره آن روزها كرده. درباره روزهاي سرخ جنگ.
آهنگران تو قسمتي از اين گفت و گو در پاسخ به سوالي كه روزهاي بعد از جنگ چه مي كنيد، گفته:« سعي مي كنم همچنان عطر و یاد شهدا و شهادت را در جامعه ترویج دهم، در قالب هیات رزمندگان اسلام به اقصی نقاط کشور سفر می کنم و با برپایی مراسم دعا یا اقامه عزا فضای خاطره انگیز سالهای جنگ را زنده می کنم»
حاج صادق جنگ تمام شده. شهداي آن روزها الان تو يك قطعه ي متروك بهشت زهرا خوابيدن. هيچكس ديگر آن روزها را به ياد ندارد و ياد شهدا فقط اسمهايي است كه سر كوچه ها نقش بسته. حاج صادق دنبال چي مي گردي؟ ما ديگر نمي خواهيم آن روزها را به ياد بياريم.
اگر مرگ آن همه جوان براي تو خاطره است، براي ما عذابِ. بس كن اين عزاداري ها را. لباس سياهت را درآر.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 15:47 توسط قاب عکس خالی |

دنيا خيلي عجيبه. آدم ها خيلي زود عوض مي شوند. 10 سال،يا يكي دو سال اين ور آن ور تر، بزرگ ترين تفريح بعدازظهر جمعه هام اين بود كه برنامه «روز هفتم» را از راديو گوش كنم. آن موقع نه كامپيوتري داشتم نه اينترنتي بود و نه ماهواره اي.
آن برنامه برام خيلي جالب بود. آهنگ هاي جديد پخش مي كرد با خواننده ها مصاحبه مي كرد و از همش جالب تر مجري برنامه بود. بهزاد بلور. من عاشق صداش بودم و در ذهنم آن را شبيه چليك(خواننده تُرك) تصور مي كردم. آخه من عاشق چليك هم بودم، البته چليك عشق دومم بود بعد از سلمان خان(بازيگر هندي).
تو آن روزها مرد جذاب براي من مردي بود كه شبيه چليك باشه.با اون موهاي بلند. يادمه تو همان سالها يك پسرِ بيست و چند ساله كه بي نهايت شبيه چليك بود، بهم پيشنهاد دوستي داد. منم بدون اينكه فكر كنم گفتم:«نه!»
نه گفتنم به خاطر اين بود كه تو آن سالها همه بهم مي گفتن كه بايد از پسرها دوري كنم. معلم احمق پرورشي مان هر هفته يك فيلم مزخرفِ به ظاهر مستند درباره دخترهايي كه دوست پسرشان گولشان زده و هزار بلا سرشان آمده برامون پخش مي كرد.يكسري فيلم ها با عنواين حباب و سراب و هزارتا مزخرف ديگه. خلاصه حسابي مُخمان را شستشو داده بودند و اين فقط نصف قضيه بود. بقيه اش خانواده و دوست و فاميل و... بود كه همگي همچين توصيه هايي مي كردند.
در واقع تعريف «دوست پسر» تو آن سالها موجود مزخرفي بود كه فقط مي خواد ترتيب آدم را بده.
واسه همين گفتم«نه» پسرِ هم  5-6 ماه بعد از آن قضيه از محله مان رفت و داغش براي هميشه به دلم ماند!
اين بي راهه ها براي اين بود كه بگم وبلاگ «روز هفتم» راه افتاده و بهزاد بلور نويسندشه. با همان بحث هاي گذشته. 
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 20:39 توسط قاب عکس خالی |

شايد تا حالا گذرتان به دادگاه هاي تهران خورده باشه. نمي دانم تو بقيه دنيا چه جوريه ولي تو ايران معمولا آدم ها فقط براي اينكه دهن همديگه را سرويس كنند به همچين جاهايي مي رند.
يك مدتيه كه «شوراي حل اختلاف محل» براي تفكيك پرونده هاي جنايي با كيفري و مدني راه اندازي شده. اين شوراها در واقع دادگاه هاي محلي هستند. مثلا براي رسيدگي به جرائم راهنمايي و رانندگي و مشكلات مالك و موجري بايد به اين شوراها بريد.
چند وقتيه كه ما با مستاجرهاي محترم طبقه بالا و طبقه پايين مشكل داريم. البته به لطف همين شوراها بعد از 3 ماه مستاجرهاي طبقه پايين، با نيمي از وسايلشان بدون پرداخت 9 ماه كرايه و آب و برق و گاز و قبض 70 هزار توماني تلفن تشريف بردند و نيمه ي ديگر وسايلشان فعلا در پاركينگ خانه ما در مُهرو موم دادگاه است تا هر وقت دلشان درد گرفت، منت بر تُخم چشم ما بگذارند، قبول زحمت بكنند، تشريف بياورند و جُل و پلاسشان را ببرند.
اما امروز به خاطر همسايه طبقه بالا دوباره راهي اين شورا شديم.چون خانه ما علاوه بر پدر و مادرم، به نام من و دو خواهرم هم هست و براي هر كاري بايد امضا بدم.
شوهر همسايه طبقه بالا 4 ماه پيش با زنش قهر كرد و رفت.و فكر مي كنم توضيح واضحات است كه بگم او هم 4 ماه كرايه و پول آب و برق و گاز و تلفنش را پرداخت نكرده. البته مشكل اصلا اين چيزها نيست. چون ما فهميديم كه اصولا نبايد يا در واقع نمي توانيم رو اين پول ها حسابي كنيم. مشكل اين جاست كه خانم طبقه بالا تو اين 4 ماه روي تمام فاحشه هاي زحمت كش و با سابقه ي چهارراه پارك وي را سفيد كرده!
درست 2 هفته بعد از رفتن شوهرش با يك آقاي وكيل براي گرفتن طلاق دوست شده. وكيلِ زن و بچه داشت اما قرار بود اين خانم را هم صيغه كند البته بعد از طلاق.
خلاصه يك مدتي با هم رفتن رستوران و دفتر و باغ جاجرود و مهماني هاي شبانه، تا بالاخره دوتايي زد زير دلشان و بهم زدند. البته خانم طبقه بالايي به اضافه ي چند تا مانتو و عطر، يك خط تاليا و يك گوشي 250 هزار توماني هم از وكيلِ گرفت.
بعد يك مدتي رفت اين ور و آن ور دَدَر تا دوست پسر دومشان را پيدا كرد. اين يكي تا حالا ازدواج نكرده. ظاهرا وضع مالي اش خوبه، از چين اسباب بازي وارد مي كنه.
اين يكي استاديه.براي روز زن براي زن مردم يك خط 912 با يك گوشي ديگه خريده به اضافه ي چند تا مانتو و عطر و كيف و كفش.يك 206 هم به نامش كرده.هفته ي ديگه ام قراره 2-3 ميليون بده تا خانم گوشت هاي آويزان پهلو و شكمش را ساكشن كنه.
البته خانم طبقه بالايي چندان به دوست پسر دوم هم وفادر نيست و گه گاهي با دوست هاي رنگ و وارنگش كه همگي مثل خودشن دَدَر هم مي ره. اما نمي خواد پسره را هم از دست بده چون قراره از خانه ما بره خانه ي اون.
خانم طبقه بالايي به قول مادرش خيلي شجاعِ چون درست تو محلي كه مي دانه شوهرش هميشه مي پلكه با پسره خانه گرفته.تازه با پسره دقيقا مثل دختر، پسرهاي دَم بخت مي رند براي خانه شان وسايل مي خرند و به تُخم شان هم نيست كه ممكنه شوهره ببيندشان.
اما مشكل ما اينه كه اين خانم محترم حالا حالاها قصد نداره از خانه ما بره. البته ظاهرا مي گه بزودي مي رم.ولي هر بار يك بهانه اي مي ياره.بهانه ي تازه اش اينه كه مي خواد ساكشن كنه. مي گه مي خوام بعد از عمل اينجا استراحت كنم بعد برم.
اما از آنجايي كه نميشه زياد رو حرف هاش حساب كرد ما امروز رفتيم براي «حكم تخليه» اقدام كرديم.
فكر كنيد 3 ساعت مجبور باشي روي يك صندلي تو يك اتاق گرم در كنار مردهايي كه نگاه هايشان از بوي گند عرق تنشان بدترِ، بشيني.تازه از همه بدتر نگاه هاي منشي قاضي بود. يك دختر بيست و چند ساله كه علاوه بر مانتو و مقنعه و چادر، از اين آستين هايي كه مثل جوراب مي مانه دستش كرده بود و پشم از سر و روش آويزان بود. دخترِ تو آن گرما داشت دهن خودش را سرويس مي كرد كه بگه من نجيبم!
و تازه مثل سمبل نجابت زير چشمي به من نگاه هاي تحقيرآميز مي كرد.تو آن شرايط حاضر بودم زير هر برگه ي سفيدي را براي هر كاري امضا كنم تا از آنجا بيام بيرون.
واقعا كي گفته ملك و املاك چيز خوبيه. يك دانگ خانه را به زور به اسم من كردند، دهنم سرويس شده حالا فرض كنيد اگه چند تا خانه داشتم چي مي شد! 
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 20:26 توسط قاب عکس خالی |

الان، يعني از 2 ساعت پيش تا حالا سنگي بر گوري نوشته جلال آل احمد را خواندم. خواندش توصيه يك دوست بود. يك دوست قديمي دوران هنرستان. دانشجوي سال سوم ادبيات نمايشي اراك است. همان رشته و شهري كه من 2 سال پيش از آن قبول شدم و نرفتم و حالا آن مدام پُز رشته و دانشگاه و استادهاي باسوادش را به من مي ده و دلش مي خواد هر جوري هست سوادش را به رُخم بكشه.
گه گاهي كه يك استادي يك كتابي بهش معرفي مي كنه، مسحور از يك كشف جديد به من اس ام اس مي زنه كه فلان كتاب را خواندي يا داري؟ كه معمولا خواندم يا دارم.
معمولا بيش تر كتاب هايي كه معرفي مي كنه، تو همان سال هاي هنرستان خواندم. همان مواقعي كه معلم ها ما را با كمپوزوسيون وسط كلاس تنها مي گذاشتند، تا طرح بزنيم.آن موقع ها معمولا آن وسط كلاس مي رقصيد و ادا در مي آورد. بازي كردن را دوست داره. كسي چه مي دانه شايد يك روزي بازيگر معروفي بشه. خصوصا كه تجربه چند تا كار تلويزيوني را هم داره.
هفته پيش بهم اس ام اس زد كه سنگي بر گوري چاپ مجدد شده، خريدمش مي خواي بدم بخواني؟
وقتي فهميد نخواندمش كلي ذوق كرد، با آب و تاب از كتاب برام تعريف كرد.قبلا فقط از آل احمد مدير مدرسه را خوانده بود كه از نثرش خوشم نيامده بود.اما خب بدم نمي آمد اين يكي را هم بخوانم. تازه با گرفتن اين كتاب يك حالي هم به يك دوست قديمي مي دادم.
فقط بدي اش اينه كه با دادن اين كتاب دوباره ازم توقع داره كه بهش كتاب قرض بدم. راستش كتاب قرض دادن را دوست ندارم. خصوصا به آدمي كه مي دانم خوب ازش نگهداري نمي كنه. 2 سال پيش فيلم مصائب مسيح (مل گيبسون) و نمايشنامه گوريل پشمالو(يوجين اونيل)، را بهش قرض دادم. يك ماه پيش كتاب را نيمه پوسيده (فكر كنم روش چايي ريخته بود) بهم پس داد و حرفي هم از فيلم نزد!
بر خلاف مدير مدرسه،از سنگي بر گوري خيلي خوشم آمد. نثرش بي نظير بود. سنگي بر گوري درباره روابط شخصي و بچه دار نشدن جلال آل احمد و سيمين دانشور است. يك جاهايي نثر آل احمد آنقدر صريح و بي پرواست كه نفس آدم را مي گيره و چه صداقتي تو اين نوشته ها هست.
توي اين نوشته ها خودِ،خود آدم ها را حس مي كنيد.بي هيچ نقابي.عريانِ،عريان.همان طور كه زاده شده اند و همان طور كه مرده اند.
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 12:48 توسط قاب عکس خالی |

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 15:11 توسط قاب عکس خالی |

تا حالا شده تمام شب آرزو كني كه كاش زودتر صبح بشه و صبح، تازه بفهمي كه چه غلطي كردي...
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 14:41 توسط قاب عکس خالی |

خدايا مگه تو آن بالا نيستي؟ مگه منو نمي بيني؟ مگه نگفتي، بخوان تا اجابت كنم؟ من دارم صدات مي كنم. پس چرا صدام را نمي شنوي؟ پس چرا جوابم را نمي دي؟ چقدر بهت بگم خستم. چقدر بهت بگم تنهام.چقدر بهت بگم بريدم. فرق تو با اين آدم هايي كه هي بهشان مي گم خستم و هي نمي فهمن چيه؟ تو داري آن بالا چيكار مي كني؟ پس كي جوابم را مي دي؟
+ نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 23:16 توسط قاب عکس خالی

ديگه نوشتن هم سبكم نمي كنه.چون خيلي چيزها پس ذهنم هست كه نمي تونم بنويسم.نميشه نوشت.
نمي توني از همه آدمهايي كه گاه و بيگاه نوشته هات را مي خوانن توقع فهميده شدن داشته باشي. بين كلمات و واقعيت خيلي فاصله است.
+ نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 18:22 توسط قاب عکس خالی |

لازم نيست عشقت رفته باشه.حتي لازم نيست عاشق باشي كه عاشق اين آهنگ «محسن يگانه» بشي.

گيرم بازم بيايي
از عاشقي بخوني
گيرم تا دنيا، دنياست، بخواي پيشم بموني
روز غمم نبودي
خوشيت با ديگران بود
منو به كي فروختي
آن از ما بهتران بود

مي توانيد اين آهنگ را (گيرم بازم بيايي) از اينجا دانلود كنيد.

+ نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 18:38 توسط قاب عکس خالی |

ريشه موهاي سفيد، رنگ موهايش را بهم ريخته بود.روسري مشكي را روي سر جابه جا كرد.«حاج خانم، ببخشيد خانم» مانتوي گشاد مشكي، تا يك وجب زير زانوش را پوشانده بود.جوراب كرم پاهايش را قشنگ تر نشان مي داد. طرح زيبايي گذشته تو صورت سفيدش پيدا بود. زنبيل پلاستيكي قرمزش خالي بود.به نظر حدود 60 سال مي آمد.
«ببخشيد دخترم بهتان گفتم حاج خانم ها» از همان نگاه اول دروغ تو چشمهاش پيدا بود.معلوم بود آن چشم هاي عسلي روشن زياد عادت به دروغ گفتن نداره. «گفتم به شما هم بگم ثواب داره» عسل روشن چشمهاش تو سفيدي دو دو مي زد.
«خواهرم سفره حضرت خديجه داره» زنبيل پلاستيكي اش را بين دستها جا به جا كرد.«مي خواد آش نذري بپزه،گفته تو خيابان به خانم ها بگو اگر مي خوان كمك كنن»اسكناس سبز را كه ازم گرفت خيالش راحت شد.«قبول باشه، خير ببيني».
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 16:28 توسط قاب عکس خالی |

طرح از اردشير رستمياگر زمان و مكان در اختيار ما بود
ده سال پيش از توفان نوح عاشقت مي شدم
و تو مي توانستي تا قيامت برايم ناز كني
يكصد سال به ستايش چشمانت مي گذشت
و سي هزار سال صرف اندام ديگرت
و تازه در پايان عمر به دلت راه مي يافتم

«اندره مارول»

توضيح:اين جملات به همراه طرح زيباي«اردشير رستمي» تو صفحه ماه مرداد تقويم روميزي ام بود.
+ نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 15:26 توسط قاب عکس خالی |

بعد از يك هفته قلب درد اين قرص هاي پروپرانولول با آب يخ زير كولر چه مي چسبه!
+ نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 20:46 توسط قاب عکس خالی |

صداي پخش صوت ماشين زياد بود.پسرك راننده هم تند مي رفت.مي رفت،مي رفت،فقط مي رفت.دل خور بود از چيزي.شايد هم خسته.گه گاهي به تصويرم تو قاب آينه ي ماشين زُل مي زد.نگاهش بي دليل بود.خالي بود.زود تصوير را فراموش مي كرد.
لحظه اي به سوار شدن مسافري دلخوش مي شد و بعد...
موسيقي همه ي لحظه ها را پُر مي كرد.آنقدر كه يادم رفته بود كجام.

زمين گرمم كمته
كمته آتيش به خدا
بوسه ي مرگو بچشي
بندت بشه جدا،جدا
زمين گرمم كمته
تو كه مي گفتي من سرم
كي مي شه آن گلوت با دشنه ي نامردي بدرم

يادش رفته بود كجاست.«كمته آتيش به خدا»كلمه ها را حس مي كرد.جوري كه با موسيقي يكي شده بود.فقط سوار و پياده شدن مسافري از كلمه ها جداش مي كرد،فقط پياده شدن.پياده شدم... 
+ نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 20:14 توسط قاب عکس خالی |