تبليغاتX
قاب عکس خالی
كتاب حرفي از جنس زمان (مهدي فرودگاهي) مجموعه فيلمنامه كوتاه و گفتگو با يازده فيلمساز نسل جديد، سال 1384 توسط موسسه فرهنگي هنري سناءِ دل و با حمايت انجمن سينماي جوانان ايران و مركز گسترش سينماي مستند و تجربي چاپ شده است.
مهرداد اسكويي، محسن اميريوسفي، عليرضا اميني، بهرام توكلي، مهدي جعفري، محمد شيرواني، علي محمد قاسمي، بهمن قبادي، رهبر قنبري، وحيد موسائيان و بيژن ميرباقري، يازده فيلمسازي هستند كه مهدي فرودگاهي در اين كتاب با آنها مصاحبه كرده است.
البته انتخاب اين افراد از جهاتي كاملا آگاهانه و قابل درك است. اما هدف گردآورنده را از حذف تمامي زنان اين عرصه درك نمی‌کنم. هر چند فرودگاهي در يادداشتي در ابتداي كتاب ذكر كرده است كه «جاي بسياري از چهره هاي نام آشناي سينماي كوتاه در كتاب خالي است.» اما تقريبا مطمئنم منظورش مردهاي نام آشناي ديگر است.
حرفي از جنس زمان در واقع مجموعه گفتگوهاي سطحي و پيش پاافتاده ي صحافي شده است. با سوالات كلي اي مانند: « موضوع فيلم هايتان را چگونه پيدا مي كنيد؟» يا «عادت هاي شخصي شما براي نوشتن فيلمنامه چيست؟»
در بين اين گفتگوها تكه اي از حرف هاي بهمن قبادي به نظرم جالب آمد: «هيچ كجاي دنيا اين طوري نيست. همه جا كار تخصصي است. اين جا خودت نويسنده اي، كارگرداني، بازي می‌کني، تدوين هم می‌کني، پشتك هم می‌زني، پول هم بايد بياوري، تازه بايد بدوي بروي غذاي گروهت را از خانه از مادرت بگيري و بياي، آن موقع ديگر فرصت نداري كه روي كار نظارت داشته باشي.»
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 17:18 توسط قاب عکس خالی |

تمام شب از كوچه، صداي خِش خِش پاهايي می‌آمد، كه می‌رفتند مسجد سر كوچه و می‌آمدند. عطر كاسه هاي نذري شان تو كوچه می‌پيچيد.
بچه ها هم بودند. ذوق زده از آزادي نيمه شب. چه عجيب بود اين شب ها.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 14:14 توسط قاب عکس خالی |

دارم كتاب چهار اثر از فلورانس اسكاول شين (بازي زندگي و راه اين بازي. كلام تو عصاي معجزه گر تو است. در مخفي توفيق. نفوذ كلام) را مي‌خوانم. خيلي كم پيش مي‌آد از اين دست كتاب ها بخوانم. نسبت بهشان يك جور حس دافعه دارم. با وجود اينكه تازه شروعش كردم، احساس مي‌كنم يك فرق اساسي با بقيه دارد. فرقش اينه كه مثل اكثر اين كتاب ها نويسنده بهت دستور نمي‌ده كه اين جوري كه من مي‌خوام فكر كن! نويسنده، فقط روايت مي‌كند. تصميم با توست كه چه جوري فكر كني. همين اوايل كتاب يك جمله هست، كه خيلي ذهنم را مشغول كرده. «چرا نگران باشيم؟ شايد هرگز پيش نيايد!»
تا حالا هيچ وقت اينجوري فكر نكرده بودم. خيلي از روزهام به نگراني درباره چيزهايي گذشت كه هرگز پيش نيامد. روزهايي كه مي‌توانست تو زندگيم خيلي تاثيرگذار باشد و من به سادگي از دستشان دادم. نمي‌دانم تَه اين كتاب حسم چيه، اما شروعش كه خيلي خوبه.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 12:49 توسط قاب عکس خالی |

كتاب طنز «عطر سنبل، عطر كاج» نوشته فيروزه جزايري دوما، نويسنده ايراني‌الاصل ساكن آمريكا، با عنوان اصلي Funny in Farsi با ترجمه محمد سليماني نيا، زمستان 1384 براي اولين بار توسط «نشر قصه» چاپ و در تابستان 1385 به چاپ پنجم رسيد.
اين اثر يكي از كتاب هاي پرفروش آمريكا در دو سال گذشته بوده و جوايز متعددي كسب كرده است، از جمله يكي از سه كانديداي نهايي جايزه تِربر (جايزه كتاب‌هاي طنز امريكا) در سال 2005 و كانديداي جايزه pen آمريكا در بخش آثار خلاقه غير تخيلي.
«عطر سنبل، عطر كاج» سرگذشت‌نامه جزايري دوما است كه از هفت سالگي همراه خانواده‌اش به آمريكا مهاجرت كرده است. وي در يادداشتي بر ترجمه فارسي كتاب، انگيزه خود را از نوشتن اين كتاب چنين عنوان مي‌كند: «وقتي خردسال بودم، پدرم آن قدر از ماجراهاي دوران كودكي‌اش در اهواز و شوشتر برايم تعريف مي‌كرد كه حس مي‌كردم آن دوران را همراه او گذرانده‌ام. زماني كه خودم صاحب فرزنداني شدم، خواستم آنها ماجراي من را بدانند. به همين دليل بود كه اين كتاب را نوشتم.»
احترام و تعلق خاطر نويسنده به وطن و فرهنگ ايراني از سطر به سطر كتاب پيداست. احترام و تعلق خاطري كه گاه با شناخت غيرقابل تصوري از يك مهاجر همراه است. جزايري دوما در كنار توصيف زندگي‌اش در آمريكا، آن قدر خوب ايران و فرهنگ ايراني را توصيف مي‌كند كه احساس مي‌كنيم همين تازگي‌ها او را در كوچه پس كوچه‌هاي شهرمان ديده‌ايم. (ادامه...)
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 13:33 توسط قاب عکس خالی |

ديروز دومين سالگرد «پايگاه خبري فيلم كوتاه» بود. مي خواستم همان ديروز يك مطلبي بنويسم. صبح بايد به يك نشست خبري مي رفتم. وقتي برگشتم تا گزارشم را نوشتم و چند تا خبر آپلود كردم ساعت شد، 3 بعدازظهر و برق رفت!
ساعت 5 كه دوباره رفتم بيرون (ديروز من ۴بار از ميدان امام حسين رد شدم، فكر كنم ظرف چند روز آينده بتوانم يك ركورد در اين ضمينه ثبت كنم.) هنوز برق نيامده بود. 9 شب هم كه برگشتم، آنقدر خسته بودم كه رمقي براي نوشتن نداشتم.
واسه همين ماند براي امروز. الان هم كه دارم اين يادداشت را مي نويسم تلفن مان قطع است. البته آقاي سيم به دست تو كوچه مي گه تا كمتر از يك ساعت ديگه وصل مي شه.
خلاصه اگر از حال و احوال ما بخواهيد به قول مرجان رياحي «حال همه ما خوب است».
تو دو سالي كه گذشت روزهاي بد و خوب زياد داشتيم. اما تمام آن روزهاي گاهي بد، به بودن «پايگاه خبري فيلم كوتاه» مي ارزد. نمي توانم حس حقيقي ام به اين سايت را بگويم. توصيف كردني نيست. فقط مي توانم بگويم تو دو سال گذشته تمام روزهام، بيشتر از هر دوست و آشنايي با اين سايت گذشته. اينكه اينجا مي نويسم سايت براي خودم خنده داره، چون من اصلا اين جوري بهش نگاه نمي كنم. يك جورايي رفيقمه. يك رفيقي كه مثل من فكر مي كنه.  
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 11:21 توسط قاب عکس خالی |

زير حجم سنگين نگاه هايي كه از سر ناشناسي هزار و يك فكرِ، كج و راست درباره ات مي كنند. ثانيه ها قَد مي كشند و آنقدر بلند مي شوند كه فكر مي كني يك عمره، سر يك جاده نشستي.
+ نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1385ساعت 14:16 توسط قاب عکس خالی |

مجموعه داستان «سمتِ تاريكِ كلمات» آخرين اثر حسين سناپور، رابطه انسان شهري معاصر را با ديگران و اجتماع دستمايه قرار داده است. اين مجموعه شامل هشت داستان با عناوين «خوابِ مژه‌هات»، «خيابان هاى نيمه شب»، «كابوس بيدارى»، «با تو حرف مى زنم، با تو»، «دل ام سنگين، زبان ام تلخ»، «بگذار همين طور ادامه پيدا كند»، «بركه من» و «خانه بايد خانه باشد» است.
در نخستين داستان اين مجموعه «خوابِ مژه هات» مردي در خلوت شبانه از اميال، احساسات و علاقه‌هاي خود براي زني مي گويد كه كاملا بي توجه به اوست، يا در واقع رمقي براي توجه به انسانی ديگر، آن هم از جنس مخالف در او  باقي نمانده است. با وجود رو بودن شخصيت مرد و اطلاعات پي در پي كه او از خود مي دهد، شخصيت زن از لابه لاي گفته‌هاي مرد و چند ديالوگ او بسيار ملموس و قابل درك تر است.
در«خيابان هاى نيمه شب» زني ناشناس نيمه شب به مردي تلفن مي زند تا از تنهايي درآيد. در فواصل اين مكالمه، زندگي گذشته مرد برايش تداعي مي‌شود. از ابتداي مكالمه، همراه با مرد احتمال اين كه زنِ پشت خط، همان زني است كه مرد را ترك كرده، در ذهن خواننده نيز ايجاد مي شود: «خيال كن يك آشناي قديمي كه خيلي وقت است باهاش حرف نزده اي، آن قدر كه حالا ديگر صداش را از صداهاي ديگر تشخيص نمي دهي، اما دلش مي خواهد با تو بعد از مدت ها حرف بزند، تا شايد اين شب كمي سبك تر بشود.» گفت‌وگوهاي بعدي آن دو اين احتمال را در ذهن خواننده قوي تر مي كند: «خوردن آرام ات مي كند. از تنهايي كلافه كننده ات خالي مي‌شوي. وقتي از خواب مي‌پري و كسي نيست كه بيدارش كني، يا توي خواب نگاه اش كني، بِهْ ترين كار همين رفتن سراغ يخچال است. هر چند تو از آن آدم هايي نيستي كه يخچال شان را پُر نگه مي دارند.» اما در نهايت نويسنده همه چيز را به استنباط خواننده واگذار مي كند.
(ادامه...)
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 14:39 توسط قاب عکس خالی |

تجربه هاي كودكي هيچ وقت فراموش نمي شوند. مثل زمين يك خانه مي مانند. هر چقدر كه يك خانه را خراب كني و بسازي، زمينش تغييري نمي كند.
درست يادمه كلاس پنجم دبستان بودم كه رمان پنجره نوشته فهيمه رحيمي را يواشكي خواندم. مال خواهر بزرگم بود. تو ساعاتي كه آن خانه نبود مي رفتم تو اتاقش و يواشكي رمان را مي خواندم. خواندنش خيلي طول كشيد. شايد نزديك يك ماه. ولي هيچ وقت لذتي را كه از خواندن آن رمان بردم فراموش نمي كنم. يك لذت خاصي بود كه نمي دانم به خاطر يواشكي خواندنش بود يا كششي كه رمان برام ايجاد كرده بود. يادمه وسط هاي رمان طاقت نياوردم و 6-5 صفحه آخرش را جلوجلو خواندم. نمي توانستم صبر كنم و ببينم بالاخره عاقبت آن عشق پنجره اي چي مي شه.
حالا بعد از آن همه سال امروز ديدن عكس و گفت و گويي با فهيمه رحيمي يك حس عجيبي بهم داد. احساس كردم بهش مديونم. درسته كه حالا با ادبياتش خيلي فاصله دارم اما ادبيات آن بود كه اولين جرقه هاي كتاب خواني را در وجودم زد. اين چيزيه كه نه مي توانم نه مي خواهم كه انكارش كنم.
تو يك قسمتي از اين گفت و گو كه البته بيشتر توصيفي است آمده است: « حالا فهیمه رحیمی در قبال نوشته هایش شهرتی را به دست آورد که در نوجوانی اصلا به آن فکر نمی کرد. او در 13 سالگی رمان «جنگ و صلح» تولستوی را خوانده است که در آن زمان در سه جلد چاپ و منتشر شده بود.»
خنده داره داشتم فكر مي كردم اون تو 13 سالگي جنگ و صلح را خواند و شد فهيمه رحيمي، من كه تو 11 سالگي پنجره را خواندم قراره چي بشم! 
+ نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 15:49 توسط قاب عکس خالی |

شكوفه داورنژاداول ماه مهر هميشه يك حس خوبي به آدم مي دهد. چون يادآور روزي است كه براي نخستين بار قلم به دست گرفتيم. روزي كه ياد مي گيريم يك جور ديگر از چشم هايمان استفاده كنيم و چراغ ها و نشانه ها را ببينيم و بخوانيم.
هميشه به ما گفته اند ماه مهر، ماه مهرباني است. و درست به همين دليل ديدن راف كات هاي مستند بي نام، شكوفه داور نژاد، همه اين قاعده  را بهم مي ريزد.
شكوفه داور نژاد يكي از 7 فيلمساز زن نابينايي است كه در پروژه اي با طراحي محمد شيرواني و به تهيه كنندگي مركز گسترش سينماي مستند و تجربي، از زندگي شخصي اش مستند ساخته است.
(ادامه...)
+ نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت 18:37 توسط قاب عکس خالی |