گاهي يك اتفاق آدم را ياده تمام بدبختي هاي زندگي اش مي اندازد. گاهي هم، آدم حال مي كنه بي خودي بدبخت باشه!
امروز واسه من از آن روزاست. ويندوزم مدتيه كه مشكل داره. بعضي برنامه ها را نمي توانم نصب كنم. و همچنان نمي توانم نيم فاصله بزنم.
جمعه عروسي دختر خالمه. علاوه بر اينكه نمي دانم كارهاي جمعه ام را كي بايد انجام بده، براي عروسي هم لباس ندارم!
يعني تا يك ساعت پيش داشتم اما خياط محترمي كه لباسم را دوخت بعد از پرو، با اتو سوزاندش!
خيلي احمقانه اس كه الان ياد بازي هاي بچگي ام با دختر خالم افتادم. آن هميشه جر زني مي كرد. بارها انگشتش را تو چشم من كرده و هر بار كه دعوامون مي شد، مادر و پدر اون و مادر من همگي طرف اون را مي گرفتن چون 2 سال از من كوچكتر بود.
از همه ي تعهدات زندگي متنفرم! از اين «بايدها»، از اين كه مجبورم يك كارهايي را بي آن كه بخواهم انجام بدم، بَدم مي آد. ديگه اين «بايدها» داره حالم را بهم مي زنه. دلم مي خواد يك كوله پشتي بردارم و تنهايي برم سفر. برم جايي كه هيچ آشنايي نباشه. جايي كه هيچ كس بهم نگه امروز بايد اين كارها را انجام بدي و فردا هم...
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 12:7 توسط قاب عکس خالی
|