يك زماني بود كه تئاتر برام از همه چيز مهمتر بود. فكر كنم شروعش سال 77 يا 78 بود.
كارهايي را كه تا آن دوره ديدم، هنوز به نظرم بهترينهان. پوف و بدنسازي كار (مرحوم) هوشنگ حسامي، بازي استريندبرگ كار حميد سمندريان و خيلي كارهاي ديگه.
نميدانم چه سالي بود كه تئاتر ديدن را ول كردم اما يادمه آخريش هابيل و قابيل دكتر صادقي بود. بعد دنيا برام عوض شد. همه چيز تغيير كرد و تو دنياي تازه، جايي براي تئاتر و خيلي چيزهاي ديگه نماند.
ديروز بين همهي شلوغيهاي اين چند وقته و پريشانيهاي ذهنم، يك بليت دستم گرفتم و رفتم تئاتر شهر.
توي صف شلوغ سالن قشقايي، پر دختر و پسرهايي بود كه مثل آن سالهاي من با يك انرژي و شوق خاصي وايستاده بودند. «كار فلاني را ديدي؟» «بازي فلاني معركه بود!»
همه چيز مثل آن روزا بود. هنوز سالن تنگ بود و آدمها زياد. هنوز آنقدر چسبيده به هم نشستيم كه ميشد نفسها را شماره كرد.
خيال روي خطوط موازي كار حميدرضا آذرنگ، از يك جهاتي برام دلنشين بود. شايد چون بعد از مدتها دوباره منو با آن فضا آشتي داد. و دوباره دلتنگ آدمهايي شدم كه تو آنسالها بودند و حالا نه...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 15:46 توسط قاب عکس خالی
|